زین پس،
اسیر نمیشوم
نه در آغوش وعدهها
نه میان واژههای شیرینِ بیسرانجام
نه به نگاههایی
که صدا ندارند،
و نه به دستانی
که قرار نیست بمانند
من از ایمانِ بیثمر عبور کردهام
از کفرِ چشمانی
که به هنگام رفتن، حتی لب باز نکردند
هر که آمد،
چیزی از من با خود برد
قطرهای رؤیا
شاخهای اشتیاق
یا تکهای از روحم را
هر بار
چشمی را باور کردم،
خیالبافیهایم به خون نشست
و هر بار
دستی را گرفتم،
زخمی تازه روی دلم آوار شد
دیگر درگیر نمیشوم
دلبستن، جز رهاییِ ناگزیر
عایدی ندارد
و آنچه عشق نامیدند،
گاه فقط ترسیست
از تنها نماندن...
زمزمهی روزگار
از حنجرهی خاموشیست
و باد،
نقشِ نامها را
در خاموشترین تصویر
از دیوار حافظه میروبد
پس بگذار جهان
هر جا که خواست برود
من
نه گامی به پیش میگذارم
نه نگاهی برمیگردانم
تنها با سایهام قدم میزنم؛
رسمِ رفتن را آموختهام،
ماندن، ارثِ دیگران باد.