چه بزرگسالی برایم گران تمام شد
آن زمان ها که دلم هنوز جوان بود
پشت پنجره سرنوشت غریبانه می نشستم
با چشم هایی پر از حسرت به رویاهایم می نگریستم
چون ستاره های درخشان برایم خودنمایی میکردند
کمی دست هایم را دراز کردم که شاید بتوانم روشنایی اشان را لمس کنم اما واقعیت،چون سایه ای بی رحم
رویاهایم را زیر پای خود له کرد
زمان میگذشت و من در میان آن تکه از آسمان گم شده بودم
تاریک ترین روز ها از راه رسيدند و مرا مجبور کردند پیش از آنکه خود را از دست دهم،رویاهایم را قربانی روزگار کنم....
زمان مرا روی انگشتانش ماهرانه می چرخاند
آنگاه برایم درخشان ترین ستاره ها را به ارمغان آورد
افسوس که حتی زمان هم دیر رسید....
حالا ستاره ها برایم معنایی جز عادت نداشتند
و من دیگر نه از واقعيت میترسم نه از رویایی که ممکن است روزی نرسد..
زیرا ما در جهانی نامعلوم زندگی میکنیم که هر روز با تردید در آن پیش میرویم
رویاها گاهی بر خاک میریزند و گاهی در دل سنگ شکوفا می شوند
ما در جایی میان امید و نومیدی
با قلبی شکسته اما مقاوم ایستاده ایم...
در این جهان پر از ظن و گمان
نمی دانم چه باید کرد اما همچنان به جلو قدم برمیدارم با تمام درد ها و شکست ها...
با امیدی که هنوز در درونم زنده است....
ای دریغ....
بزرگسالی چه سخت گذشت
اما به من یاد داد زندگی هر چند سخت و بی رحم
همچنان ارزش ادامه دادن دارد
شايد رویای امروز تو
زندگی فردایت باشد...