
شب، تو بیا در برم، باز بگیرم مرا
روشنی از ماهِ خود، بر دلِ تیره بپاش
بشنو از این خفته در سینهام آوایی
آه، که ای کاش میشد رها کنیام، اما
بارِ غمم را به دوشِ دلت بردهای
رازِ دلِ هر کسی را تو دانی، چرا؟
غصّهنشینم، اسیرم، بیکس و کار و پناه
آشنا کردی مرا با دلِ آشنا....