چه رازیه این عشق بی سرنوشتم که از تو دور مانده آن سرشتم
تو خندیدی دل بردی ز من
ندیدی شد گریه تمام آن شب و روزم
من فقط با سلامت شکفتم
تو اما گذشتی شکستی شکستم....
تو با آن همه غرورت مرا آوار کردی من اما عریزم
هنوز به یادت نشستم
به هر جا نظر کردم تو را دیدم
عاقبت تو رفتی من از غم تو شکستم
من شدم رسوای مردمان شهر
تو بخند به آن اقبال بی سرگذشتم
نمیدانی عشقت تو چه زجری داد به جانم
که با هر دم آه تلخی را شمردم
دلم خواست فقط عاشق تو باشم
من اما فقط به پای دلت زخم خوردم خداحافظت ای داغ بر دل نشسته
که با خاطرت تا هميشه به زانو نشستم