باران بارید
روی شیشیه خاطره ها
و بخاری از حسرت مرا فرا گرفت
دلم برای چیزی تنگ شده بود که نامی نداشت
شاید برای همان لحظه های کوچک با تو بودن یا آن لبخند های گمشده در یک آغوش بی تکرار
تا آمدم بنوشم جام چشم های مستت را
ديروز گذشت و امروز تو را دیگر نداشتم
آری این من بی نوا
در سرمای همین آفتاب سرد چایم را آسوده می نوشم
و در یاد تو گم می شوم
مرا یقین است وصول تو به مانند پروانه ای عاشق است که از دور شمع خود را باز می شناسد
صدا بزن ای نازنین و مرا با خود ببر
زیرا بی تو در برزخ این دنیا
ثانیه ها را هزاران بار میمیرم و دباره روزی چشم هایم را می گشایم
به امید اینکه فراق تو کابوسی بیش نباشد......
نویسنده:یاسمن زنگنه