تحت تاثیر این خیال گفتم: «ای کاش دانشمندان و مخترعین میتوانستند دستگاهی بسازند که خاطرات شیرین زندگی انسان را عینا به همان صورت خود ضبط کند، مثل بوی عطر که هر وقت انسان آرزو کرد؛ بردارد و ببوید. آن وقت چه خوب بود!»
مصاحب من پس از یک لحظه سکوت پرسید: «مثلا چه نوع خاطراتی را شما میخواستید در آن حفظ کنید و بعد به سراغش بروید؟»
بیتأمل گفتم: «درست نمیدانم، در زندگانی انسان بعضی مواقع دقایقی پیش میآید که حیف است آن ها را به زودی فراموش کرد...»
سخنم را برید: «مثلا کدام دقایق؟»
بدون اینکه بفهمم چه میگویم اضافه کردم: «مثلا این دقایق...! هیچ وقت دلم نمیخواهد آن ها را از یاد ببرم.»
نگاهی به من انداخت: «از چه چیز این دقایق خوشتان آمده؛ از آسمان و دریا و طبیعت یا اتومبیلرانی من؟»
ساکت ماندم، قلبم بیاختیار شروع به تپیدن کرد.
دافنه دوموریه