بازگشت به خانه
نویسنده: تولگا گوموشای
مترجم: پونه شاهی
ناشر: کانون فرهنگی چوک
مکان: پرورشگاه، مدرسه
شخصیتها:
کودک یتیم: کودکی که آرزو دارد خانوادهای داشته باشد و نیازمند محبت است.
معلم: نماد پناه و عضوی مهربان از یک خانواده برای کودک میباشد.
کودک در خیابان مانده، ولی هر چه میرود به خانه نمیرسد. خواهرش جلوی در نشسته است و به سوی کودک که لباس صورتی عید را پوشیده نگاه میکند، اما او را نمیبیند. کودک هر قدم کوچکی که برمیدارد، از خانه و خواهرش دورتر میشود. محله حال و هوای آدمهای فراموشکار را دارد. انگار به یاد ندارد متعلق به چه کسانی بوده است. کسی هم نبود که او را به یاد بیاورد. هر چه بیتابتر میشد، فاصلهاش با خانه بیشتر شده و هر چه از خانه دورتر میشد، فاصلهی او با زندگی هم بیشتر میشد. کودک دلش میخواست فریاد بزند. اما لحظهای که دهانش را برای فریاد زدن میگشاید، صدایی شبیه به رعد و برق میشنود. ابرهای سیاه پایین میآیند و خواهر، مادر و پدرش را در بر میگیرند. کودک تک و تنها میماند و آن مکان را ترک میکند. او هر شب این کابوس تکراری را میبیند. در پرورشگاه بچههای یتیم را به مدرسه میفرستند. کودکان یتیم احساس میکنند در دنیا از طرف کسی پذیرفته نشدهاند. آنها هم دیگر کسی را نمیخواهند و نمیپذیرند. معلم مدام از آنها میخواهد که نقاشی بکشند، تا بتواند با دنیای بیرون آشتیشان دهد. تا تصویرهایی که درونشان را سیاه کرده است بیرون بکشد. کودک همیشه یک نقاشی را میکشد. کودکی در خیابان تنها میرود. خواهرش جلوی در نشسته و.....یک روز معلم جدید از او میپرسد: چرا مدام یک تصویر رو نقاشی میکنی؟ کودک میگوید: چون مدام یک کابوس رو میبینم. معلم میگوید: چرا فکر میکنی مدام یک کابوس رو میبینی؟ کودک پاسخ میدهد: چون خیلی وقته اینجا هستم و به خونه برنگشتم. در این لحظه معلم کودک را در آغوش میگیرد و محکم به سینه میفشارد.
کودک خواهرش را در آغوش میگیرد، مادرش با مهربانی دست نوازش را به سرش میکشد و پدر قلبش را مینوازد. معلم کودک را رها نمیکند. هر دوی آنها هقهق گریه را سر میدهند. کودک در آغوش معلم به خانهشان نزدیک میشود. قلب کوچک و پژمردهی او مثل جوانهای شکفته میشود. صبح روز بعد کودک نقاشیاش را با شوق به معلم نشان میدهد. خیابان خلوت است. سمت چپ خانههای چوبی، پر از گلدانهای سفالی زن همسایه است و خانهشان درست مقابل او قرار دارد. جلوی در یک آدم بزرگسال ایستاده است. موها و لباسهایش، شبیه موها و لباسهای معلم اوست. کنارش کودکی است که روی صورتش خندهی عمیقی شکل گرفته است. کودک دست معلم را گرفته است و به خانه بازمیگردد.
پیام داستان:
نیاز عمیق کودکان و حتی همهی انسانها به داشتن خانواده، احساس تعلق و عشق بیقید و شرط.
تأثیر شفابخشی که محبت بر روان انسان میگذارد و باعث بهبود زخمهای عمیق روحی میشود.
قطعاً بعد از هر سختی، امید به داشتن یک زندگی بهتر وجود دارد.
هنر میتواند پلی برای اتصال به جهان پیرامون باشد و انسان را از تاریکی درون نجات دهد.