
حال که شبها فروزاناند،
حال که ستارگان رهگذرند،
حال که قصهها ناتماماند،
حال که جانان چون شبها غمناکند،
حال که روان من و تو
در برِ چراغِ روزگار خفتهاند،
حال که شعرهایم نزدِ برف مردهاند،
حال که قلمِ من و تو
زِ خیرگیِ کاغذها بیجاناند،
حال که لبخندها چون شکوفه
زِ رخسارِ این بهار خجلاند،
حال که زمانه من و تو
در بیابان زِ رویاها تشنهاند،
بگذار غرق شویم در این بیابان
که قایقی نخواهد آمد نزدِ
قصهی من و تو...