
بخش بزرگی از وقتم
میان کدها میگذرد.
خطاها،
لاگها،
پیامهایی
که گاهی فقط بعد از ساعتها خیره شدن،
راز خودشان را لو میدهند.
گاهی،
همهچیز
فقط یک «کاما»ی جاافتاده است.
و گاهی،
مشکل
خیلی عمیقتر از چیزیست
که روی صفحه دیده میشود.
فضا عوض میشود.
میروم سمت دانته.
دوزخ.
برزخ.
بهشت.
این دو دنیا
هیچ ربطی به هم ندارند.
اما برای من،
دارند.
بیشتر از چیزی
که اول فکر میکردم.
وقتی «کمدی الهی» را میخواندم،
کمکم حس کردم دانته
فقط شاعر نیست.
او برای جهانش،
معماری ساخته.
هر دایرهٔ دوزخ،
منطق خودش را دارد.
هر عذاب،
ادامهٔ یک انتخاب است.
و هیچچیز،
تصادفی نیست.
شاید همین باعث شد
اینقدر به آن نزدیک شوم.
ذهنی که سالها
با ساختن،
وصلکردن،
و حلکردن زندگی کرده،
ناخودآگاه
این نظم پنهان را میبیند.
اما فهمیدنِ ساختار
برایم کافی نبود.
میخواستم آن را
حس کنم.
برای همین،
بهجای ترجمهٔ صرف،
رفتم سمت بازآفرینی.
و از همینجا،
شکل گرفت.
جایی
میان دقتِ یک ذهن فنی،
و وسواسِ کسی
که هنوز
به قدرتِ کلمه
باور دارد.
این پروژه،
برای من
فقط ترجمهٔ یک کتاب نیست.
بیشتر شبیه
زندهکردنِ دوبارهٔ یک سفر است.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا
این باشد که:
هرچه بیشتر دانته میخوانم،
کمتر احساس میکنم
از دنیای برنامهنویسی دور شدهام.
چون هر دو،
در نهایت،
دربارهٔ «فهمیدن» هستند.
فهمیدنِ
سیستمها—
و انسان.
شاید هر آدمی،
یک جهانِ دوم داشته باشد.
جایی دور از چیزی
که دیگران فکر میکنند او هست.
و شاید
تمام زندگی،
تلاش برای آشتی دادن
همین دو جهان باشد.
و اگر آن جهان را پیدا کنی،
شاید دیگر هیچوقت
کاملاً تنها نباشی.