در تکاپویی که من با من داشت ناگهان صدای ماشین قدیمی دست فروش محله مان با آن بلند گوی نکره اش از راه رسید. آن موقع بود که فهمیدم ، بله بدون اینکه بخوابم با آنکه چشمانم بسته بود ، صبح شده و خسته تر از همیشه بدن ژولیده پولیده ام را مانند میت ها به سمت حمام کشاندم آب سرد و گرم را طی مراحلی پیچیده مانند اینکه بخواهی قفل گاو صندوق بانک محله را باز کنی (البته از نوع قدیمی هایش) ، تنظیم کردم و با آب ولرم دوشی گربه مانند گرفتم ، حوله چهل تیکه ام را تنم کردم «مثل اینکه باید چهل و یک تکه اش کنم !» مسواکی زدم صبحانه ای خوردم ، مویی شانه کردم که با چشمان خودم میدیدم مانند برگ پاییزی از سرم می ریختند. لباسم را پوشیدم ، به ساعت نگاه کردم . « اوه ... اوه ... بازم دیرم شد.» همیشه دیر به سرکار میروم یک ماشین دربست گرفتم و به سمت شرکت حرکت کردم.