ویرگول
ورودثبت نام
مشتاق دیوانه
مشتاق دیوانه
مشتاق دیوانه
مشتاق دیوانه
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

گمشده در افکار ؛ قسمت دوم

در تکاپویی که من با من داشت ناگهان صدای ماشین قدیمی دست فروش محله مان با آن بلند گوی نکره اش از راه رسید. آن موقع بود که فهمیدم ، بله بدون اینکه بخوابم با آنکه چشمانم بسته بود ، صبح شده و خسته تر از همیشه بدن ژولیده پولیده ام را مانند میت ها به سمت حمام کشاندم آب سرد و گرم را طی مراحلی پیچیده مانند اینکه بخواهی قفل گاو صندوق بانک محله را باز کنی (البته از نوع قدیمی هایش) ، تنظیم کردم و با آب ولرم دوشی گربه مانند گرفتم ، حوله چهل تیکه ام را تنم کردم «مثل اینکه باید چهل و یک تکه اش کنم !» مسواکی زدم صبحانه ای خوردم ، مویی شانه کردم که با چشمان خودم می‌دیدم مانند برگ پاییزی از سرم می ریختند. لباسم را پوشیدم ، به ساعت نگاه کردم . « اوه ... اوه ... بازم دیرم شد.» همیشه دیر به سرکار میروم یک ماشین دربست گرفتم و به سمت شرکت حرکت کردم.

آب سردتیک تاکافکارگمشدهداستان نویسی
۱
۰
مشتاق دیوانه
مشتاق دیوانه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید