میخواستم برم کتابخونه ولی منصرف شدم . کلی کار نکرده داشتم بعد صبحونه و یه دوش مختصر رفتم خونه دوستم حنانه . اخه یه مدتیه متریال های کارمون پیش اونه / خیالم راحته چون کارارو میرسونه سرشم گرم میشه اخه تازگیا حالش خیلی خوب نیست
دستش درد نکنه یه ناهار زدیم و نشستیم پای کار /هفت ساعت تموم داشتیم طرح های مشتری هارو انجام میدادیم . روز پر باری بود کلی کار تموم کردیم و اخر سر که حساب کتاب کردم سود خالص کارمون شد یه تومن / بد نیست خداروشکر خیلی خوشحال شدم اگه خوب پیش بره میتونه بهتر و بیشتر از اینم بمونه
اولین سرمایه ای که گذاشتیم دونفری با هم 800 شد ولی الان نزدیک 6 تومن سرمایه داریم خوبه مگه نه؟
درسته خیلی ریزه اینده خاصی هم براش پیش بینی نمیکنیم ولی اگه با این روال پیش بره شاید تا یه ماه دیگه نفری دو تون ماهانه بمونه البته شاید / الانم که پولا دست حنانه س راستش خیلی روم نمیشه ازش بگیرم هرچند پول کاریه که کردم و منتی نداره ولی این خجالت نمیدونم برای چیه
بیشتر دغدغم برای این ماهه که پول کتابخونم رو درست کنم یا بهتر بگم برای این دوره /توکلم به خداس میدونم خدا میرسونه نیتم خیره عملم خیره مسیری که توش هستمم خوبه خدا هم خودش گفته حرکت از تو برکت از من .
درمورد وابستگیم به مامان که این تازگیا درست شده و من اصلا ازش استقبال نمیکنم / بیشتر نگران مامانم چون ممکنه من دیگه سرم شلوغ بشه و تایم کمی تو خونه باشم و این اذیتش میکنه
امروز خیلی خسته شدم ولی از اینکه کار مفیدی انجام دادم و خستم خوشحالم / خستگی بابت کاری که ثمره داشته واقعا شیرینه گذشته از اون شاید امشب بتونم راحت بخوابم . البته قبل خوابیدن هم باید
پست های کانال رو ادیت کنم و زماندار بذارمشون چون فردا به امید خدا میرم کتابخونه برای درس و کار و زندگیم .
الهی این اندک نور امیدی که زنده نگهم داشته رو ازم نگیر کمکم کن دلم از نور وجودت سر ریز بشه
تویی که اینو میخونی از اینکه هستی ممنونم (::