یه لحظه به فکرم رسید درباره چیزی که الان هستم یا فکر میکنم که هستم بنویسم . دختری که 29 روز مونده تا تولد 21 سالگی یعنی بیست سال از عمرم تموم شده و فک کنم قراره یه سال دیگه هم تمدید بشم...
الان دختریم با یه کوله بار پر از خستگی و افسردگی با ذهن فعال که یه ثانیه هم بدون فکر سر نمیکنه و البته تحت درمان توسط یه رواپزشک
دختریم که نزدیک به دو ماهه پیج اکسسوری زدم و دارم کارای هنری درست میکنم و میفروشم البته که با کلی چالش از سمت خانواده و جامعه . و خب نمیدونم چرا این چند روز سفارشاتمون انقدری کم شده که انگار اصلا دیگه نیستیم .دروغ چرا نگرانم میکنه اخه اصلا دوست ندارم اینقدر سریع با کله بخورم زمین مخصوصا که بخاطر راه انداختن و نگه داشتنش کلی با خانوادم کشمکش داشتم
دختریم که رژیم غذاییش رو تغییر داده و داره فست فود رو از غذاش کم میکنه
دختریم که داره رقص جدید یاد میگیره و پیاده روی میکنه تا وزنش متعادل بمونه
دختریم که ژورنال نویسی میکنه و تازگیا هم سر از وبلاگ نویسی در اورده
دختریم که داره زبان اینگلیسی میخونه به امید اینکه مدرک بگیره
دختریم که مدیتیشن میکنه و شده روزی چند بار هم از خدا بابت داشته هاش تشکر میکنه / ارامشش رو حفظ میکنه و کمتر عصبی میشه
داره با ادمای جدیدی اشنا میشه و سعی داره دایره ارتباطی بهتری رو برای خودش بسازه کسی که داره یاد میگیره از خودش و حقش در مقابل ادما دفاع کنه و شخصیتش رو حفظ کنه داره سعی میکنه نه گفتن رو یادبگیره
دختری که میخواد به خودش برسه و زیبا تر و شاداب تر از هر وقت دیگه ای پا به این سنش بذاره
دختری که میخواد جلسات لیزرش رو ادامه بده و به یکی دیگه از اهداف امسالش تیک بزنه
دختری که میخواد برگرده به اوج خودش و راهی رو که نصفه نیمه رها کرده بودرو ادامه بده
و مهم تر از همه دختری که داره یاد میگیره عشق مال هرکسی نیس و چجوری باید روی زخم های قدیمی مرهم بذاره و به خودش تکیه کنه

بنظرت چقدر دیگه و چه چیزای دیگه ای رو هم این دختر باید به زندگی خودش اضافه کنه که بهش حس ارزشمندی بیشتری بده ؟؟؟