4 روز پیش یه پست نوشتم درمورد حسادت و حسی که نداشته هامون ممکنه بهمون بده ولی نتونستم منتشرش کنم که امروز وقتی میخواستم یه چیز جدید بنویسم دیدم به عنوان پیش نویس ذخیره شده ولی خیلی درمورد منتشر کردن یا نکردنش دودل بودم
همون روزی که با تمام وجود کمبود و نداری رو حس میکردم و توش غرق شده بودم و کلا چشمم چیزایی که داشتم رو نمیدید یا خیلی کوچیک میدید یهو گوشیم توی دستم خاموش شد بدون اینکه اصلا نیتی به روشن شدن داشته باشه .اولش گفتم بازیش گرفته هنگ کرده درست میشه ولی وقتی به یه تعمیراتی نشون دادم گفت یا باید فلش بخوره یا شایدم هاردش دارفانی رو ودا گفته . نمیدونی چه حالی داشتم . برای گوشی ناراحت نبودم ولی برای اطلاعاتی که توش داشتم خیلی . کل 5 سالی که این گوشی رو داشتم لحظه به لحظه زندگیم همه اون عکس و اسکرین هایی که میتونست اگه یه روزی به مشکل خوردم منو نجات بده همه خاطراتم چه تلخ چه شیرین همش از بین رفت . داشتم به هزار چیز فکر میکردم به کارایی که کاش انجام میدم و کارایی که کاش نمیکردم دنبال مقصر هم میگشتم ولی چه کسی بهتر از خودم .
بدون هیچ دلیل منطقی گوشیم از دستم رفت / بعد هزار مکافات و فلش زدن که درست شد اومدم رمز جدید روی گوشیم بذارم باورت میشه ده ثانیه بعد از رمز گذاشتن یادم رفت و بازم گوشیم خاموش شد / باورم نمیشد مغزم ی رمز رونتونسته نگه دارههه و من موندم و یه گوشی دوباره از دست رفته این بار دیگه برای اطلاعات ناراحت نبودم فقط خداخدا میکردم که درست بشه و بتونم ازش استفاده کنم باورت میشه فاصله بین این دو حس چند ساعت بیشتر نبود ....
کنار همه اینا وقتی پنجشنبه برای ثبت نام کنکور رفتم و بهم گفتن اگه سیمکارتی که به اسم خودت هست نباشه نمیشه و هیچ جایی هم باز نبود پیگیرش بشم کم مونده بود سکته کنم و دوروز تمام هم با فشار نشدن این گذروندم تا ایکه سه ساعت مونده به تموم شدن مهلت ثبت نام رمز ورودم یادم افتاد اونم توی روستا و دور از اینترنت و کافی نت اصلا همه چی عالی بود شرایط برای یه سکته قلبی ریز مهیا بود همش داشتم خدا خدا میکردم که برسم به شهر اطلاعاتم درست باشه به مشکل نخورم
و دیدم چقدر بیشتر از چیزی که من فکرشو میکردم ممکنه محتاج باشم به یه کمک به یه لطف به چیزای خیلی کوچیک توی زندگیم که خیلی وقتا به چشم نمیان /فقط توی زندگی من نیس هممون خیلی وقتا چشامو چیزایی که داریمو نمیبینه یا شایدم نمیخواد که ببینه
یه رمز که اگه اون موقعه بخاطر کارای دانشگاه دوستم مجبور به حفظ کردنش نمیشدم یه عکس که اگه بخاطر نبودن گوشی خودم مجبور به انداختنش بایه گوشی دیگه نمیشدم یه ادم که اگه یه بخشش توی خیلی ماه های گذشته اتفاق نمیافتاد و اون نمیموند یه بحث کوچیک درمورد شرایطم که توش قرار گرفتم اگه هرکدوم اتفاق نمی افتاد شاید من حالاحالا ها نمیتونستم از این گند خودمو بالا بکشم
خلاصه کاشکی شکرگذار باشیم کاشکی شاد باشیم کاشکی همگی به دنیای پیری که هزار برابر ما میدونه اعتماد کنیم و انقدر منعطف باشیم که توی این طوفان های کوچیک . بزرگ نشکنیم