سلام
امروز عزیزی را از دست دادم که احساس عذاب وجدان به من داد، که چرا زودتر باهاش تماس نگرفتم ، چرا حالی ازش نپرسیدم.
نمی دانم چرا این دست و آن دست کردم تا به اینجا و این لحظه رسید. دیروز خواستم باهاش حرف بزنم ولی خواب بود،حیف که دوباره زنگ نزدم.
حال که با چشمان اشکی این متن را می نویسم می خواهم بگویم با عزیزانتان حرف بزنید ملاقات کنید بغل کنید شاید این آخرین بار باشد. شاید آخرین بوسه یا آخرین دیدار باشد.
یاد شعری افتادم:
قدر آئینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
تا رفت به عزت ببرندش سر دست
آه از آن تیر و از آن روی و کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
در آخر امیدوارم غم عزیزی نبینید و نچشید که تکه ای روحتان کم می شود.