پرسید دوست داری بعد مرگت چه اتفاقی بیوفته؟ فکر کردم، نمیدونم فقط میدونستم می خوام حداقل بعد از مرگم آرامش داشته باشم. ازم پرسید چه چیزی تو دنیا آزارم میده فکر کردم، گفتم اشک ریختن بین انجام روتین تکراری روزانم. ازم پرسید وقتی خسته ای چی کار می کنی، بدون فکر کردن جواب دادم ادامه میدم، اونقدر ادامه میدم که وقتی چشم باز می کنم رو تخت بیمارستانم. پرسید این چه زندگی که تو داری؟ جواب دادم، یک جوون نبودی که کلی دوندگی کنی ولی نرسی، آرزو کنی و یکی دیگه به دست بیاره. پرسید هنوز امید داری؟ جواب دادم انسان با همین امید زندس امید به بدست اوردن امید به دوباره خندیدن امید به دوباره دیدن. انسان با امید زندس.
امید داشتن خیلی عجیبه. به خوام تعریفش کنم باید بگم: اونجایی که داری اشک میریزی برای شکستی که خوردی اون وسط برمیگردی به خودت قول میدی این آخرین شکسته پا میشی و دوباره ادامه میدی، قولت رو فراموش می کنی اما زندگی این قولی که دادی رو فراموش نمی کنه. یه جایی وسط اشک ریختن از شوق و خنده ی از ته دل میاد دستش رو میزاره روشنت میگه داداش دیدی امیدت رو نا امید نکردم، دیدی تلاشات نتیجه داد، دیدی کاری کردم سر قولت بمونی؟!
زندگی همینه وسط خیابون اشک میریزی و فرداش بلند بلند همونجا می خندی، صبح یه امتحان رو خراب می کنی اما فردا نمره کامل رو میگیری، وسط ناامید شدن به حل یک مشکل خیلی عجیب همه چیز جور میشه. من به این میگم امید...
امید زورش از هرچیزی بیشتره تو زندگی:)