مهرسا.. .·۷ ماه پیشرویامیدانی امشب خندیم، دیشب هم خندیدم حتی سه شب پیش هم خندیدم چون غمگین بودم، انگار خنده ام نجاتم میداد و من هر شب بلند تر از شب قبل خندیدم.…
مهرسا.. .·۱ سال پیشولی عصر و درخت فرسودهامروز تولدشه،روزی که اولین بار دیدمش.همیشه می گفت تو توی روز تولدم وارد زندگیم شدی پس هدیه ای از طرف خدایی.می گفت تورو باید بزارم روی سر…
مهرسا.. .·۲ سال پیشلیلی و مجنون،شیرین و فرهادآه لعنتی...یه دقیقه آروم باش.…فرهاد غمگینه جانان نمی خوای بیای؟
مهرسا.. .·۲ سال پیش97زمستونی که بهار نشداین داستان رو از خاطرات پدر بزرگ دوستم نوشتم که بعد از سالها از عشق اولش صحبت کرد یعنی ماهرخ خانم به قول آقا جون صورتش مثل ماه درخشان بود:)