
شاید قاراشمیشی اوضاع را اینطور باید بیان کرد
تصور کن...
زمانی که فاضلابی از غم و اضطراب در سد خشکیدهی شادی و امید سرریز میشود.
زمانی که صدای کمک خواه درونت خاموش میشود.
زمانی که درد، جای خودش را به خنده ها و جوک های بیمزه مید۹هد.
زمانی که واقعیت جای خودش را به دنیای انتزاعی مغز در خواب های سبک میدهد.
زمانی که به خودت میآیی و میبینی مدتهاست گریه نکردی.
زمانی که متوجه می شوی سالهاست سایه های درونت، تنها همراه تو بودهاند و خواهند بود.
زمانی که هم بودن درد دارد ، هم نبودن.
زمانی که خودخوری میکنی، جسم و روحت را میخوری اما...
نمیدانم
تا صبح هم بنویسم تمام نمیشود
روحم مچاله شده ، به خود زخم میزنم تا روحم را نادیده بگیرم
اما مدتی است روح طغیان کرده
یا باید زخم زدن را تمام کنم
یا زخم ها مرا تمام میکنند
تا در اوج بیوجودی، وجود نداشته باشم
تا شاید وجودم آسوده خاطر شود... .