نوشتة زهره محمدی
هر بار که سراغ دفترهای خاطرات سالهای گذشته و خردسالیم رفتم سطر به سطر به هم بافتهشان ریسمانی شد در دستم تا به چاه تاریک حافظه سرکی بکشم. این یکی از بزرگترین آوردههای خاطرهنویسی برای من بوده است. اما زمانی که ماجرای گنبد الف را خواندم به این فکر کردم چه خوب بود اگر در کنار این نوشتهها طرحهایی نقاشیشده از خاطراتم نیز داشتم. اگر نوشتهها این قدرت را دارند که با ریسمانشان من را به چاه حافظه ببرند، نقاشیها میتوانند همچون سطلی آویخته به این ریسمان تصاویری از اعماق چاه را بالا بکشند و بر من حاضر کنند. به نظرم گنبد الف همچون دفتر خاطراتی از جنس نقاشی است؛ که نه تنها حافظه را دسترسپذیرتر کرده است بلکه خود تجسمی از حافظه است.
تصاویر گنبد الف را در مهرماه ۱۴۰۳ در جریان جستوجوهایی در باب داستان الف بورخس در گوگل یافتم و همانها من را به وبلاگ گنبد الف کشاند. وبلاگی که ماجرای باستانشناسی این گنبد در باغ خانوادگی زاهر اقبال در شهر سیرانگر کشمیر را شرح داده بود. اول خیال کردم نام الف اقتباسی از داستان بورخس است. بعد متوجه شدم الفِ بورخس تنها در انتهای متن به عنوان تلنگری برای رهایی از این ماجرا آمده است. تصاویر اولیهای که زاهر از گنبد الف گذاشته بود، اتاقکی کروی را نشان میداد که از بیرون با اندودی مشکی رنگ همچون قیر یا اندودی لطیفتر از آن پوشانده شده بود. پوششی که برجستگیهای هندسة سازة فلزی آن را نمایان میکرد. هندسهای شبیه به گنبدهای ژئودزیک. فرم گنبد برشی از دو سوم بالایی یک کره با قطر حدود سه متر بود. از قسمتهای آسیبدیدة گنبد میشد فهمید زیر مادة اندود، سازهای فلزی و زنگزده با شیشههایی معوج و احتمالاً دستساز پنهان است. در عکسهای بعدی، همانها که من را به آن وبسایت کشاند، آن اتاقک گنبدی به سازة زیبایی تماماً شیشهای با نقوشی رنگی بدل شده بود.
این وبلاگ برای من شبیه به بطری نامهای بود از درددلهای زاهر اقبال که در ساحل دریا پیدا کرده باشم. پس من هم در جواب نامهاش نامة دیگری نوشتم و به او ایمیل کردم. خیال میکردم اگر او بتواند ماهیت گنبد ورای پیوند خودش با آن ببیند بهتر میتواند از این ماجرا عبور کند؛ اما نه تنها هیچ جوابی به ایمیلم نداد که حتی بعد از چند هفته که دوباره سر زدم وبلاگ پاک شده بود. البته شما هم با شنیدن ماجرا میتوانید مثل من حدسهایی از علتش بزنید. خوشبختانه بخشهایی از متن ترجمه شدة آن در حافظة جستوجوهای آن شبم به جا مانده بود. با همانها و آنچه به یادم مانده این گزارش را نوشتم.
زاهر وبلاگش را این طور شروع کرده بود: «گنبد الف گنبدی بود رها شده در گوشة باغ خانوادگیمان. این باغ از پدر پدربزرگم به ما رسیده بود و صاحب اصلی گنبد مشخص نبود. در خانوادة ما این اتاقک گنبدی به «گلخانة آینهای» معروف بود. میگفتند اتاقک روزگاری گلخانة شیشهای کوچکی بوده و بعدها برای سکونتپذیر شدن و حفظ سازهاش، با قیر پوشانده شده است. از طرفی تاریکی این اندود سبب میشد شیشههایش از داخل آینهای شوند. هرچند درون اتاق حتی در طول روز آنقدر تاریک بود که بدون چراغ چندان چیزی در آینهها دیده نمیشد. اما اگر چراغی روشن میشد، هزاران تصویر متکثر در آینههای مثلثی و چهارگوش نامنتظمش به گردش در میآمد که سرگیجهآور بود. طوری که گفته بودند دختر عمة پدرم بعد از آن روزی که چند ساعتی برای تنبیه در آن حبس شده، دچار آشفتگی روحی شدیدی شده است. احتمال میدادند زن عمویم هم در اثر افسون آینههای گنبد افسرده و پریشان شده باشد و از آن به بعد در آنجا را قفل کردند. اما این خود دلیلی برای رد احتمال قابل سکونتبودن آنجا بود. افزون بر این چنین فرضیهای همچنان نمیتوانست اعجاب سازة آن را توجیح کند. با قدمتی که از آن برمیآمد ساخت چنان گنبد ژئودزیکی برای گلخانه عجیب بود. به نظر من ایدة گلخانة آینهای بیش از هر چیز فریبی بود برای پذیرش آن موجود غریب و ناشناخته در کنار خود.
احتمال میدهم هیچ کس ایدة گلخانة آینهای را واقعاً باور نداشت. تنها ما نوهها بودیم که با این تصور بزرگ شدیم و آن را باور کردیم. از میان نوهها تنها من بودم که علاقة عجیبی به گنبد داشتم. فقط من جرأت میکردم به درون آن خیره شوم. من گنبد را با آن شاخههای پیچکی که اطرافش پیچیده بود به شکل گلخانهای رویایی تجسم میکردم. ظاهر قدیمی و غریبش با آن در کوچکش که همیشه قفل بود برایم آنقدر مرموز بود که با همة وحشتی که از دیوانه شدن داشتم گاه در موقع ظهر که نور بهتر به درون گنبد میتابید و معمولاً همه خواب بودند، پنهانی از روزنة یکی از شیشههای شکستة گنبد تصویر متکثر خود را درون آن تماشا میکردم. یادم هست که همزمان از یکی دیگر از شکافهای بالاتر گنبد منظرة سبز شاخههای باغ به درون میتابید و بازتاب تکثیرشوندهاش خیال گلخانه را از درون گنبد نیز برایم میپروراند. خیال میکردم روزی گنبد را به همان گلخانة اولیه و روزهای شکوهش بازمیگردانم و از آن انزوا میرهانم. رویایی که هر چه بزرگتر شدم مزحکتر به نظر میرسید. زیرا آن اتاقک کوچک تنها برای قد و قوارة یک کودک به گلخانهای با شکوه میمانست. در حالی که فضایش برای یک یا دو نفر بزرگسال هم تنگ بود.
این رویاپردازیها همیشه با نوعی سرزنش و ترس همراه بود. از همان ابتدا بدون آن که گنبد واقعاً جنونی در من برانگیخته باشد از نگرانی هر بار بعد از تماشای درون روزنه به دنبال نشانههای اختلال حواس در خود میگشتم. البته که این نشانهها آنقدر زیاد بود که همیشه مراقب بودم هر نوع پریشانی روانم را چون رازی گناهآلود پنهان کنم. به گمانم همین راز کودکی بود که من را آنقدر با این گنبد پیوند زد. گنبد برایم به موجودی زنده بدل شد که با او حرف میزدم. از او سوال کرده و خودم به جایش جواب میدادم. از غربت و انزوایش در گوشة باغ دلم میگرفت و از شکوهش احساس غرور میکردم. در جوانی یعنی حدود ۱۷ سالگی آنقدر قد کشیدم که دیگر در آن خیالات و رویاها جا نمیشدم. گنبد دیگر اعجاب روزهای نوجوانیام را نداشت و دیگر با او درد و دل نمیکردم. اما یک روز که دوباره به سراغش رفتم، همینطور که سوالهایی از خودم و گنبد در سرم میگذشت، از روزنهاش به آینهای که تصویرم را واضحتر نشان میداد خیره شدم. این حالت حدود نیم یا یک ساعت طول کشید و به حالت غرقگی و خلسه فرو رفتم. در همان حال ناگهان شعفی عجیب درونم را پر کرد. احساسی شدید سنگینی قلبم را آب میکرد و آنقدر زیاد بود که تا مدتها در من باقی ماند. شوری که خیال کردم از افسون گنبد بر من تابیده است تا من را از رخوت برهاند. از آن روز بار دیگر شوکت از دست رفتة گنبد بازگشت. هرچند بعد از آن هر چه تلاش کردم دیگر آن افسون تکرار نشد.
در ۲۲ سالگی یعنی پاییز سال ۲۰۱۵ م دوستم «مهان» در یک بعد از ظهر به مهمانی خانوادگیمان آمد و گنبد را دید. تمام طول مهمانی به گنبد فکر میکرد. خانوادهام که به خاطر ظاهر قدیمی گنبد آن را سازة ارزشمندی میپنداشتند، به این امید که مهان ارزشش را بفهمد و آن را بخرد یا برایش مشتریای پیدا کند، اجازه دادند داخلش را هم ببیند. درون گنبد آنقدر او را متعجب کرد که یادم هست خم شدنش از آستانة در تا ورود کاملش به آن چند دقیقهای طول کشید. بعد برای اینکه بهتر ببیند چراغقوة گوشیاش را به کمک نور روزنههای گنبد آورد. پدرم در عین آن که میخواست آبروی گنبد را حفظ کند و طلسم آن را لو ندهد چندین بار آمد و خواهش کرد زیاد آنجا نمانیم اما مهان چنان بیتاب آینهها شده بود که اعتنایی نداشت. پس ما را با گنبد را تنها گذاشتند.
مهان یک ساعتی آنجا به دور خود چرخید و در تصاویر متکثر و گردان آینهها دنبال چیزی میگشت. برای خود من هم کمتر پیش آمده بود گنبد را از داخلش ببینم، آن هم با چراغ. حالا میدیدم فضای درون آن به اندازة همان شکوهی که برایش تصور میکردم گسترده است؛ یا حتی بیشتر از آن. آینهها با بازتابهای بیوقفهشان آن فضای تنگ را آنقدر وسیع جلوه میدادند که اگر دستت را دراز نمیکردی که با آینهها برخورد کند، خیال میکردی به جهانی دیگر داخل شدهای؛ به همراه بینهایت نفر دیگر شبیه به خودت. همزمان از اینکه رفیق صمیمیام گنبد من را اینقدر جدی گرفته است، چنان مسرور بودم که کمتر به سرگیجة هردومان توجه میکردم. اما بعد سرگیجة مهان به هزیانهایی آمیخت؛ در باب اینکه گنبد به جمجمهای میماند، از بیرون سیاه و صلب و از درون بینهایت؛ مانند اوهام بینهایت درون ذهنمان. میپرسید نکند اینجا یک جمجمه باشد؟ مثلاً جمجمة یک آدم فضایی. آیا حافظهای از آنچه ثبت کرده است را میتوان در آینههایش یافت؟
کمی بعد متوجه شدم در آینهها و در پوستة بیرون گنبد به دنبال چشمان جمجمه میگردد. این هزیانات چون میتوانست بر زنده بودن گنبد دلالت کند من را به وجد میآورد. پس با حرفهایش همدلی کردم و من هم به زنده بودنش و اینکه یک بار با من حرف زده اعتراف کردم. منظورم همان باری است که افسونش من را دچار کرد. در آن احوال مهان حرفم را باور کرد. هرچند بعدها این را رد میکرد. وقتی سرگیجه امانش را برید و در گوشهای نشست، باز چیزهایی گفت در این باره که اگر ذهن ما هم از همین آینهها احاطه شده باشد چی؟ یا حتی جهان اطرافمان. نکند ما تنها در حال تماشای تصاویر تکثیرشوندة ذهنمان هستیم؟»
بخشهای بعدی متن، تا پیش از شروع به کندوکاو گنبد، به دعواهایی مفصل بر سر گنبد میگذرد. زاهر خود به سادگی از این بخش ماجرا نگذشته بود؛ زیرا میخواست مفصلاً شرح دهد در اثر چه مصائبی بود که سلامت روانش را از دست داد و حدود یک سال و نیم بعد را در نوعی روانپریشی گذراند. البته همینطور که خودش قبلاً گفته بود از کودکی این جنون را به خود تلقین میکرده است؛ اما تا پیش از آن روز قادر بود پنهانش کند. گویی گنبد خودش به طبل رسوایی بدل میشود و دیوانگی و هر چه راز پنهان با هم داشتند را فاش میکند. مهان قصد دارد گنبد را بخرد و آن را کنکاش کند و زاهر نگران آسیبدیدن آن در جریان این واکاویهای کالبدشکافانه است. یکی از چارههای او برای منصرف کردن دوستش تأکید او بر زنده بودن گنبد بود. برای نشان دادن این موضوع به تدریج همة رازهایش را برملا کرد اما نه تنها حیلهاش کارگر نشد که حتی خرافاتی و توهمی خوانده شد. پس از فرط استیصال و عصبانیت واقعاً به اوهامی دچار شد که خودش هم انتظارش را نداشت.
خانوادهاش او را به روستایی نزد عمویش میفرستند تا مدتی از گنبد دور باشد و به او قول میدهند در این مدت هیچ معاملهای در رابطه با گنبد در نگیرد. اما زاهر خود نیز به خاطر بیماریش دل خوشی از گنبد نداشت و از آن رو میگرداند. از زبان متن میشد فهمید زاهر حالا دیگر بر احوالش چیرگی پیدا کرده است؛ چون به خوبی توانسته بود پیچیدگی احساساتش را شرح دهد. احساساتی چندگانه از دلتنگی همراه با سرزنش. سرزنشهایی دوگانه هم از جهت میل به گنبد و هم روی گرداندن از آن. قهر با گنبد در عین انتظارکشیدن برای نجاتی از طرف خود او. البته همة شرححالش گرچه به من میفهماند که چه طور هویت یک فرد میتواند این چنین با یک گنبد خاموش پیوند بخورد، همچنان برایم عجیب بود که چرا حالا با وجود آگاهی و تسلط بر همة احساساتش هیچ جای متنش نتوانسته بود گنبد یا حتی خودش را بیرون از این وابستگی نیز بنگرد.
برای اینکه به موضوع اصلی خودمان یعنی ماهیت گنبد برگردم، باید بگویم گرچه با شروع بیماری زاهر همة دعواها ختم شد و معاملهای سر نگرفت اما بعد برای باغ مشتری پیدا شد و مهان خانوادة اقبال را مجاب کرد پیش از فروش باغ پنهانی گنبد را به او بسپارند. از آن پس مهان بالاخره جریان وارسیهایش روی گنبد را در حیاط خانهاش آغاز کرد. او به خاطر دینی که به دوستش داشت سعی کرد کمترین صدمه را به گنبد بزند و تصمیم گرفت اول فقط قیرها را خیلی نرم از روی یکی از شیشههای گنبد پاک کند. در این فرآیند متوجه شد آن مادة سیاه تنها با محلولهایی قوی و به سختی پاک میشود و حین حل شدن لکههایی رنگی و نه سیاه بر روی پارچه به جا میگذارد. رنگهایی شفاف مانند رنگ شیشه.
کشف عجیب بعدی در آن سپیدهدمی اتفاق افتاد که او داخل گنبد رفت و متوجه طرح رنگی و مبهمی بر روی زمین شد. طرحی که از تابش نور آفتاب بر شیشهای که اندود آن نازکتر شده بر زمین نقش شده بود. طرحی مبهم و رنگارنگ، شبیه به یک نقاشی ابر و باد. پس سعی کرد به کمک برچسبهایی لایهبردار، لایة اندود را طوری یکدست از روی یک شیشه پاک کند که رنگهای آن در هم نرود. بعد به کمک پروژکتور نقش آن را بر روی صفحهای روشن بازتاب داد و عکسبرداری کرد. این بار نقاشی شفافتری از لکههای طرح یک چهره نمایان شد. چهرة کدر و مبهم یک زن.
مهان این موضوع را با یکی از استادان باستانشناس شهرش به نام دکتر افشار در میان گذاشت. دکتر افشار نوید داد که با شناخت این گنبد ممکن است به معبدی مهجور دست یابند یا گنبد شیشهای کلیسایی نیمهکاره. هرچند اینکه نقاشی از بیرون کشیده شده و نه داخل گنبد با شیوة ساخت هیچ کلیسایی همخوانی نداشت. برای اینکه نقاشی را شفافتر ببینند نقشبرداری را با روشی دقیقتر بر روی همان شیشه تکرار کردند. اما همچنان تصویر نورپردازی شده چه از داخل و چه از بیرون مبهم و پیچیده بود. دکتر افشار برای رسیدن به رنگهایی شفافتر و رهاندن شیشه را از تیرگی کار نقش برداری را چند بار دیگر بر روی همان شیشه و یک شیشة دیگر تکرار و هر بار عکسها را مستند کرد. بالاخره شیشه آن قدر شفاف شد که نقاشیهایش بدون نورپردازی هم نمایان شد. نقاشی داخلی از چهره روی جوان و معکوس چهرة مسن بیرونی را نشان میداد. همین کار را تا چند مرحلة معدود بر روی شیشة دیگری نیز انجام دادند. آن شیشة دیگر نقش یک منظره از خانهای کوچک را نشان میداد؛ هر بار با جزئیاتی متفاوت.
اینجا بود که مهان تصمیم گرفت زاهر را هم در جریان این کشف قرار دهد. گرچه میدانست پریشانحالی او از همین ایدة کنکاش گنبد شروع شد اما حدس میزند شگفتیهایی که گنبد به تازگی نشان داده است او را از افسردگی برهاند. از طرفی گنبد در حیاط خانة مهان قرار داشت و همیشه ممکن بود زاهر به سراغ دوستش بازگردد و آن را ببیند. پس یک روز جرأت میکند همه چیز را فاش کند و این یکی دیگر از نقاط عاطفی متن زاهر بود. او مفصل از احساس گشایشی که با دیدن دوبارة گنبد به او دست داد صحبت کرده بود. گنبد بار دیگر خودش را به زاهر ثابت میکرد. پس این بار با همراهی هم نقشبرداری را از سر گرفتند.
حالا روشن شده بود که این اندود تیره رنگ از تراکم لایههایی از نقاشی رنگی بر روی هم ایجاد شده است. بر هر یک از شیشهها طرحهایی نسبتاً رئال با موضوعی ثابت هر بار با جزئیاتی متفاوت نقاشی شده بود. هیچ یک از شواهد جدید بر فرضیة کلیسا صحه نمیگذاشت. چهرة زن شبیه به نقوش مریم مقدس نبود. نه نوزانی در بغل داشت و نه هالهای در اطراف سرش. منظرة خانه نیز شبیه به یک نقاشی کاملاً شخصی از خانهای بومی بود. اینجا بود که دکتر افشار دست از کار کشید و دو نفر دیگر را هم تشویق کرد گنبد را به حال خود رها کنند. می گفت ما گمانهزنیهایمان را انجام دادیم و از آنجا که با علم امروزمان چیزی دستگیرمان نمیشود نباید به این اثر تاریخی بیش از این آسیب بزنیم. اگرچه در عین حال آزمایشهایش نشان میداد گنبد نمیتواند قدمتی بیش از صد سال داشته باشد. اما به هر صورت آن را اثری ارزشمند میدانست که میبایست برای دورههای بعدی باقی بماند. شاید اثری مربوط به فرقهای گمنام یا شخصی مهم که بعدها باید کشف شود. مهان مدتی به کمک همین استاد به دنبال صاحب اصلی گنبد هم گشت اما چیزی پیدا نکردند.
مهان و زاهر هر دو با دکتر افشار مخالف بودند. انگیزة مهان کنجکاوی هر چه بیشتر در این اثر بود. زاهر اما قصد داشت همة شیشهها را به شفافیت آن یک شیشه در بیاورد تا گنبد شگفتیاش را تماماً نشان دهد. در واقع زاهر کمال گنبد را در وضعیت نیمهشفاف آن میدید و هویت از دست رفتة خودش در خانواده را وابسته به کمال گنبد. این دو انگیزه اگر چه بر هم منطبق نبود، تا مدتها با هم همپوشانی داشت. پس پروژه ادامه پیدا کرد. اما ادامة این پروژه هزینة بیشتری احتیاج داشت. ایدة زاهر این بود که این هزینه را از طریق نمایش عمومی گنبد تأمین کنند. به این ترتیب که هر روز یک لایة نازک از هر شیشه پاک و عکسبرداری شود و بعد در ساعاتی از روز این اتاق و نقاشیهایش به نمایش در آید. حدس میزنم او این نمایشگاه را همسو با تحقق رویای کودکیش برای رهاندن گنبد از انزوا و نمایش جلوة آن به همگان میپنداشت. مهان هم از ایده استقبال کرد. تنها مشکلش این بود که میگفت دکتر افشار تا اینجای کار تقریباً به رایگان آنها را همراهی کرده است و با خبردار شدنش از نمایشگاه از ما خواهد رنجید. از طرفی برای ادامة کار همچنان به علم او احتیاج داشتند. به ناچار بار دیگر سراغش میروند و تصمیمشان را با او در میان میگذارند. دکتر افشار بعد از اینکه میبیند با هیچ حیلهای قادر به منصرف کردن آنها نیست شرطی میگذارد و آن اینکه چند شیشه را به حالت آینهای نگه دارند تا وجه نهایی گنبد نیز برای آیندگان باقی بماند. آنها همین شرط را هم به فقط یک شیشه تقلیل دادند و دکتر افشار تنها برای اینکه نظارت بیشتری داشته باشد آن دو را همراهی کرد.
تقریباً از همان آغاز نمایشگاه عدة زیادی در صف میایستند تا دو به دو از گنبد دیدن کنند. هر روز این نمایشگاه روزی منحصر به فرد بود و نقاشیهایی تازه کشف میشد. بیش از آنچه تصور میکردند از نمایشگاه استقبال شد. اما دردسرهای زیادی هم داشت. چهار روز بیشتر نگذشته بود که چند نفر آمدند و دعوا راه انداختند که همة ماجرای گنبد تنها حیلهای برای کلاهبرداری است. در طول این مدت از برگزاری نمایشگاه با اینکه با پاک کردن نقاشیها سازه کمی از درون پرنورتر شده بود؛ اما همچنان شیشهها آنقدر تیره بود که نقش آنها جز با عبور نور و افتادن طرح آنها بر روی یک صفحة روشن دیده نمیشد. آن عده ادعا داشتند این نقشها با تکنیکهایی حیلهگرانه، از طریق نورپردازیها یا نقاشیهای تلقیای که هر روز بر روی شیشهها چسبانده میشود رخ مینمایند.
آنها برای باورپذیرتر کردن گنبد بخشی از فرآیند لایه برداری را هم به نمایش گذاشتند که مدیریت آن مشکل بود. اما ادعای آن چند نفر تغییری نکرد. با این حال چندان تأثیری هم بر تعداد مراجعین نگذاشت. مسیحیان با این تصور که آنجا گنبد نیمهکارة کلیسایشان بوده است یکدیگر را خبر میکردند تا از گنبد دیدن کنند. همین باعث شد فرقههای دیگر هم ساکت ننشسته و هر یک شواهدی از انتصاب گنبد به عبادتگاه خود پیدا کنند. دکتر افشار در طول نمایشگاه میدید آنچه از درون سازه نمایان میشود هیچ شباهتی به گنبد عبادتگاهها ندارد. طرحها کاملاً شخصی به نظر میرسید، نه معنوی. سبک نقاشیها شبیه به هم بود و نشان میداد نقاش آنها یک نفر بوده است. یک روز با شروع نمایشگاه این را اعلام کرد که موجب درگیری مدعیان مذهبی با او شد. همین عده روز بعد قبل از برگزاری نمایشگاه جمع شدند و اعتراض داشتند که نقاشیهای گنبد دارد دستکاری میشود. روز بعد این اعتراضات به شکایتهای قضایی هم کشیده شد و هر روز به نوعی مانع پاککردن نقاشیها شدند و روند پروژه را سخت کرده بودند.
روز دیگری پیش آمد که شاگردان یک ساحر جلوی در ورودی نمایشگاه جمع شدند و با قیل و قال خبر از جادویی بودن گنبد میدادند و میخواستند گنبد را تخریب کنند. خوشبختانه همان روز شخصی دیگر تابلوی نقاشیای با خود آورد که سبکی دقیقاً مشابه نقاشیهای آنجا داشت. این نقاشی چنان توجهها را به خود جلب کرد که قائلة آن ساحره را خواباند. تابلو شاهدی بود بر این فرضیه که صاحب آنجا یک هنرمند است. پای این تابلو با حرف «الف» امضا شده بود. همین موجب شد از آن روز گنبد را با نام گنبد الف بشناسند. مهان و زاهر که حالا هزینة قابل قبولی از نمایشگاه جمع کرده بودند، به خاطر نگرانی از آسیب به گنبد و حواشی آن فردای آن روز نمایشگاه را تعطیل کردند. با این حال حواشی آن همچنان ادامه داشت. در هفتههای بعد هم دو بار پیش آمد که اشخاصی با آوردن تابلوهاییهایی به امضای الف، ادعای مالکیت گنبد را داشتند. دکتر افشار به راحتی جعلی و جدید بودن تابلوها را برملا ساخت.
دکتر افشار هر روز بیشتر نگران آسیبپذیر شدن سازه میشد و به توقف پروژه اصرار میکرد؛ اما زاهر و مهان توجهی نمیکردند و کار پاکسازی نقاشیها تا شفاف شدن نسبی شیشهها ادامه داشت. حالا از مجموع عکسها و روند تغییر آنها در کنار هم میشد فهمید هر طرح و منظره یا چهره هر بار روی قدیمیتر خود را در نشان میدهد. این روند در چهرهها بهتر نمایان بود. همة چهرهها از بیرون به تدریج جوانتر میشد. گویی نقاش از یک چهره در سالهای مختلف روی همان طرح قبلی نقاشی کرده باشد. این فرضیه در مورد منظرهها هم بررسی شد و نتیجه همان بود. زاهر نوشته بود: «این کشف با احوال من که تا آن روز پروژه را به خیال پاک کردن گرد زمان از چهرة گنبد ادامه میدادم همخوانی داشت. هرچند مهان که تنها به دنبال رمزگشایی از گنبد بود به نتیجهای نمیرسید. مهان دیوارها و حتی سقف اتاقش را با عکسهایی از نقاشیهای گنبد پر کرده بود و هر روز با جابهجا کردنشان مثل اینکه پازلی را حل کند به دنبال ارتباطی معنادار میان آنها بود. هر روز فرضیهای جدید را دنبال میکرد اما هر بار از حل معمای آن دورتر میشد. این برای من خود اعجابی دیگر بود. شبیه به حالتی که قصد داریم معشوقهمان را آنقدر بشناسیم تا از جذبة او خلاصی یابیم. اما با هر تقلا بیشتر در اعماق جهان او فرو میرویم. هر دریچة گشودة او ما را در جهان تازهای گرفتار میکند. گنبد الف آنقدر شفاف شده بود که نقش شیشهها بدون نورافکن هم دیده میشد؛ شبیه به کالیدوسکوپی رنگین با شیشههای دستساز و سازهای قدیمی. همچون بنایی که به دورة شکوه خود بازگشته باشد، از آن گشودگی میدرخشید. دیگر نیاز نبود هر بار از روزنی خیره به آینههایش منتظر آن لحظة شورانگیز باشم. حالا زیبایی آن هر لحظه نمایان بود. برای من همین زیبایی خیرهکننده عین جواب بود. جوابی که در درک آن تنها بودم و حالا دوباره باید آن را در دل پنهان میکردم تا به گنبد آسیبی نرسد.»
مهان آنقدر به گذشتة گنبد کنجکاو بود که میخواست فرآیند پاکسازی را همچنان ادامه دهند. این برای زاهر به معنی از بین بردن شکوه گنبد بود و البته که مانع این کار شد. پس مهان نیز به پاککردن فقط یکی از شیشهها قانع شد و از آن یک شیشه هم چیز جدیدی عایدش نشد. شاید اگر همه چیز دست مهان بود در ولع شناخت هر چه بیشتر گنبد چیزی از آن باقی نمیگذاشت. یا بهتر است بگویم برای شناخت جزء به جزء آن کلیتش را نابود میکرد. اما من با این نگرش زاهر که شکوه گنبد را در همین شمایل نوشکفتهاش میدانست هم موافق نیستم. چهطور میتوان قضاوت کرد که یک بنا یا حتی یک شهر یا کشور در چندمین صفحة تاریخی خود کاملتر است؛ وقتی هر دوره از پی دورههای پیش از خود میآید. زوال آن در پی کمالی میآید و کمالش در پی زوالی. من هم مانند زاهر گنبد را زنده میپندارم. مانند هر بنای دیگری. اما یک موجود زنده به تغییرات و روند تاریخی خود زنده است نه به وضعیتی ثابت و مجسمهگون که ما برایش تعیین میکنیم.
یکی از شگفتیهای گنبد در وضعیت آینهای آن بود که حالا از بین رفته بود و آن یک آینة باقی مانده هیچ نمیتوانست آن کمال را نشان دهد. این طور که خود زاهر میگفت یکی از همان روزها که خاصیت آینهای شیشهها کامل از بین نرفته بود شاعری از گنبد دیدن میکند. او آن روز حدود ده دفعه بلیط میگیرد و دوباره در صف میایستد و گنبد را تماشا میکند. بعد از تمام شدن نمایشگاه یک روز نامهای از همان شاعر به مهان میرسد که شعری برای گنبد نوشته بود با این مضمون: آن همه آینه که راستگوترینها میپنداشتمشان هم دروغ میگفتند. این را گنبد آینهای به من گفت. گنبدی که تمامی من را نشانم داد. نه فقط از روبهرو که از همة زوایا؛ هم زمان از پشت سر، بالا، پایین و پهلو. در این کاملترین آینه من نه یکی بلکه چندین هزارتا بودم» زاهر خود نوشته بود این شعر شگفتی دیگری از گنبد را به من میفهماند که شاید اگر زودتر میخواندمش دستکم دو سوم گنبد را آينهای نگه میداشتم. به نظر من اگر برعکس روند پاککردنشان آنقدر تند نبود هم شعر آن شاعر میتوانست کارگر شود. اگر من بودم شاید آن یک سوم باقیمانده را هم خیلی کند و هر یک را تا رسیدن به یکی از دورههای تاریخی منحصر به فرد آن پاک میکردم. شاید در آن صورت گنبد شکل کاملتری داشت. چون میتوانست سیر تاریخی خود را در همة سالهایش نشان دهد.
به نظر من اگر زاهر گنبد را واقعاً دوست داشت به همة وجوه آن به یک اندازه توجه نشان میداد. درحالی که توجه او به وضعیت شکوهمند گنبد از این است که هویت خود را در گرو هویت گنبد میپندارد. از نوشتههایش این طور بر میآید که از کودکی با رویای رهاندن گنبد از غربت در پی رهایی از انزوای خود بوده است. اگرنه چه طور از شناخت جز به جز و همة جنبههای گنبد آن قدری لذت نبرده که این روند را آهستهتر پیش برد؟ چنانکه به دانش و اکتشافات مربوط به آن نیز بی اعتنا یا حتی بدبین بود. این را میشود در بیتوجهی و حتی انکار او نسبت به موضوع تابلوهای نقاشی دیگری که با امضای الف پیدا میشد نیز دید. مهان و آقای افشار در پی یافتن سازندة گنبد چند تابلوی ناشناس دیگر هم با امضای الف پیدا کردند. نقاشی یکی از آنها کاملاً با منظرههای گنبد مطابقت داشت و مابقی هم به همان سبک از چهرهها یا مناظر دیگر نقاشی شده بود. مهان همة هنرمندانی که نامشان با الف شروع میشود و صاحبان باغ و همة افراد مرتبط با آن را پیگیری کرد و به نتیجهای نرسید. زاهر نوشته بود با پیدا شدن هر یک از آن تابلوها مشغلة فکر و نگرانیهایش برای گنبد بیشتر میشد. نگران بود مدعیان گنبد باز هم بیشتر شوند. اما من فکر میکنم شاید بیشتر نگران این بود که آگاهی از راز حقیقی گنبد جادوی آن را انکار کند. تابلوهایی با امضای الف که سازندة گنبد را صدا میزدند، هر چه بیشتر بر زمینی بودن آن تأکید میکنند. اگرنه چرا در انتهای روایتش این حرف الف تابلوها را چنین مبهم به نقطة الف بورخس ربط میدهد؟ اصلا چرا باید حرف الف موی دماغش شود؟ او نوشته بود:
«داستان الف بورخس را سالها قبل خوانده بودم و با او و کتابهایش آشنایی داشتم اما در همة مدتی که تابلوهای الف پیدا میشد و حرف الف بارها در ذهنم تکرار میشد، هیچ به یاد داستان الف بورخس نیفتادم. تا پنج سال بعد که بار دیگر در مقالهای، نام الف در لیست داستانهای بورخس به چشمم خورد. در آن لحظه همة خاطرات گنبد الف و همة نقاشیهای آن با هم در برابر چشمانم نمایان شد. گویی زمان در آن لحظه چنان شدید ایستاد که تراکمی از خاطرات پیشین پشت آن جمع شد. بعد از آن روز به این فکر کردم که الف شاید نه نام اختصاری سازندة گنبد که نام همان نقطة الفِ بورخس باشد. از آن روز بود که من هم تصمیم گرفتم ماجرای گنبد الف را رها کنم و همچون بورخس تنها داستان آن را روایت کنم. این وبلاگ را برای همین ساختم.»
در داستان الف راوی در یک لحظه در فضای سه سانتی یک نقطه بینهایت تصویر میبیند.[1] تصاویری که منظرههایی از زمانها و مکانهای مختلف دنیا را یک جا جمع کرده است. راستش من متوجه نشدم منظور زاهر از ارتباط این نقطه با گنبد الف چیست. ولی از آنجا که حدس میزنم او به دنبال تفسیری فرازمینی بوده است شاید منظورش این است که حالا الف را نه نام سازندة گنبد که نام آن لحظة خیره کنندهای میداند که گنبد به تعبیری با او حرف زده است. یا اینکه گنبد الف را هم مانند نقطة الف تراکمی از تصاویر در فضایی فشرده میبیند. تراکمی از بر هم نگاشته شدن رد زمان و فضا در قالب خاطراتی از مناظر و چهرهها. هردوی این تعابیر ممکن است معنادار باشد اما همچنان ربط این موضوع به حرف الف پای تابلوها را نمیفهمم.
هر چه هست مهم اینجا که این تفسیر لااقل به زاهر در رهایی از ماجرای گنبد کمک کرده است. چرا که زاهر با اینکه گنبد را به شکوه جوانیاش باز گردانده بود؛ همچنان نگران فراموش شدن آن بود. شبیه به راوی داستان بورخس که در ابتدای داستان نگران این است که جهان معشوقهاش را فراموش کرده باشد. شاید چیزی که در داستان بورخس و ماجرای زاهر به آنها در گذر کردن از ماجرای پر شور و گدازشان یاری میرساند، همین لحظة فشرده از خاطرات است. دیدن همة آن خاطرات در یک لحظه این اطمینان را به ما میدهد که همة آنها جایی در حافظهمان محفوظند. این لحظة فشرده حتی به خود گنبد الف نیز شباهت دارد. گنبد الف و نقطة الف هر دو شاید تجسمی از چنین لحظات فشردهای از خاطراتاند. یا شاید نقاش و سازندة گنبد آن را ساخته تا فشردهای از خاطراتش را جایی محفوظ نگه دارد.
جالب اینجاست که فرضیة ابتدایی مهان در مورد گنبد نیز جمجمه یا حافظة آدم فضایی بود. ای کاش میشد تفسیر مهان را هم از گنبد شنید. هرچند به گفتة زاهر، مهان به جز آن روز اول هیچ وقت به این فرضیه اشاره نکرد. به نظر من نقاشیهای بر روی هم ثبت شده بسیار به ردی که حافظه بر روی ذهن ما میگذارد شبیه است. اگر ذهن کودک را همچون گویی شیشهای در نظر بگیریم خاطراتی که از کودکی در حافظهاش میمانند را میتوان همان لکههایی پنداشت که از تکرار یا شدت بعضی تصاویر بر روی آن انباشته میشود. البته منظورم این نیست که گنبد ممکن است واقعاً جمجمة آدم فضایی باشد. به ویژه آنکه تصویر نقاشیهایی که بر روی سایت گذاشته شده بود کاملاً زمینی بود.
نمیدانم هنرمندی که این گنبد را ابداع کرده هم به شباهت گنبد با حافظه آگاه بوده است یا نه. شاید گنبد برای او دفترچهخاطراتی از جنس نقاشی بوده است. اما حتی اگر هیچ یک از اینها هم نباشد، میشود فرض کنیم این هنرمند فقط با یک ایدة ساده شروع کرده و به نظرش رسیده علاوه بر نقاشیهایی که بر روی بوم میکشد، بعضی نقاشیهایش را بر روی شیشه نیز بنگارد. شاید از این کار قصد داشته تصاویری زمانمند خلق کند. چرا که شیشه میتواند هر دو روی قدیم و جدید یک منظره یا چهره را نشان دهد. این کار را آنقدر ادامه میدهد که بعضی منظرهها یا تصاویر که مهمترین تصاویر تکرارشوندة زندگی این هنرمندند به سیاهی میروند. شبیه به حالتی که قصد داریم با مرور چند بارة یک خاطره از آن بگذریم. در نتیجة این کار روی دیگر شیشه آینهای میشود. بعد با آنها گنبد آینهای را میسازد. در این حالت هم همچنان گنبد تجسمی از حافظة اوست.
حال اینکه چرا با این نقاشیهای آینهای گنبد ساخته است خود سوال دیگری است. اول اینکه گنبد یکی از متمرکزترین چیدمانهایی است که همة نقاشیها را با هم برایش حاضر میکند. اما فرضیة عملکردگراترم این است که بهترین استفاده از نقاشیهای آینهای ساخت مقبرهای برای خودش بوده است. زاهر در جایی گفته بود مهان با پرسوجو از صاحبان قبلی باغ متوجه شد گنبد پیش از ساخت عمارت آن در میانة باغ قرار داشته است. ممکن است گنبد مقبره ای در میانة باغ او بوده باشد. مقبرهای گمنام که همچون قبر او عمری آزگار را در دل تاریکی نهان کرده است. گنبدی برای عبور از این روزگار یا حتی برای به همراه بردن فشردهای از مهمترینهایش به روزگار بعدی.
۱. «در آن لحظة واحد بیکران میلیونها نمایش دیدم؛ هم دلپذیر و هم سهمناک، هیچ یک از آنها مرا بیش از این حقیقت به شگفتی نیانداخت که همة آنها در نقطة واحدی از فضا قرار داشتند، بدون تداخل یا تقابل. تمامی آنچه چشم من میدید متقارن بود، اما آنچه خواهم نوشت متوالی خواهد بود، زیرا زبان متوالی است. با این همه سعی میکنم تا آنجا که بتوانم همه چیز را به یاد بیاورم. در قسمت عقب پله طرف دست راست کرة کوچک قوس قزحی (رنگینکمانی) دیدم که درخشش آن تقریباً تحملناپذیر بود. ابتدا گمان کردم که در حال چرخیدن است، اندکی بعد متوجه شدم که این تصور را دنیای گیج کنندهای که درون آن بود ایجاد میکرد. قطر الف شاید به سه سانتیمتر نمیخورد، اما تمامی فضا در آن بود، واقعی و کوچک نشده. هر چیز (صفحة یک آینه برای مثال) چیزهایی بیشمار بود، چرا که من آن را به وضوح از تمام زوایای جهان میدیدم، دریای آکنده را دیدم، فلق و شفق را دیدم، جمعیت کثیر آمریکا را دیدم، تار عنکبوتی نقرهفام را در مرکز هرمی سیاه دیدم، هزارتوی ترک خوردهای را دیدم که لندن بود، چشمانی بیشمار را از نزدیک دیدم که در من به خویشتن خیره شده بود چنان که در آینهای، همه آینههای روی زمین را دیدم و هیچ یک تصویر مرا ننمود، در حیاط عقبی در خیابان سولر همان کاشیهایی را دیدم که سی سال پیش در مدخل خانهای در فرای بنتوس دیدهبودم، خوشههای انگور را دیدم، برف را، توتون را، رگههای فلز را، بخار را، صحراهای محدب حارهای را دیدم و هر دانه از شنهای آن صحرا را ... ». نک: بورخس، خورخه لوییس. باغ گذرگاههای هزارپیچ. ترجمة احمد میرعلایی. تهران: نشر رضا، ۱۳۶۹.