نوشتهٔ زهره محمدی
دفترهای خاطرات کودکی و نوجوانی برای من خاصیتی جادویی دارند؛ چرا که با خواندن هر خاطره به روزها و دنیایی دیگر پرت میشوم. سطرهای این دفترها همچون ریسمانی من را به چاه تاریک حافظه میبرند. حال زمانی که ماجرای بنایی با نام گنبدِ اَلِف را خواندم به این فکر کردم چه میشد اگر در کنار دفترهای خاطرات، طرحهایی نقاشیشده از لحظاتی که دربارهٔشان نوشتهام نیز داشتم؛ مانند نقاشیهای گنبد الف. فکر کردم اگر نوشتهها این قدرت را دارند که با ریسمانشان ما را به چاه حافظه ببرند، نقاشیها میتوانند همچون سطلی آویخته به این ریسمان تصاویری از اعماق این چاه بالا بکشند و بر ما مجسم کنند. وبلاگ مربوط به این بنا را در نیمه شبی از مهرماه ۱۴۰۳، در جریان جستوجوهایم در باب تفسیرهای داستان الفِ بورخِس، در گوگل یافتم. این بنای شگفت در نظر من همچون دفتر خاطراتی از جنس نقاشی است؛ که نه تنها از گذشته خبر میآورد که خود تجسمی از حافظه است.
وبلاگ گنبد الف را «آرون وانی» برای شرح ماجرای باستانشناسی این بنا، که در شهر سیرانگر کشمیر قرار داشت راه انداخته بود. کشمیر ناحیهای است میان چین، هند و پاکستان؛ اما آرون حالا ساکن آلمان بود و مطالب این وبلاگ را به زبان انگلیسی منتشر کرده بود. این وبلاگ برای من شبیه به بطری نامهای از درددلهای آرون بود که در ساحل دریا پیدا کرده باشم. پس من هم در جواب نامهاش، نامهٔ دیگری نوشتم و به او ایمیل کردم. خیال میکردم میتوانم به او کمک کنم گنبد را مستقلاً و جدا از پیوند خودش با آن نیز ببیند تا بهتر از این ماجرا عبور کند؛ اما نه تنها هیچ جوابی به ایمیلم نداد که حتی بعد از چند هفته که دوباره سر زدم، وبلاگ پاک شده بود. البته شما هم با شنیدن ماجرا، میتوانید مثل من حدسهایی از علتش بزنید.
خوشبختانه بخشهایی از متن ترجمه شدهٔ آن در حافظهٔ جستوجوهای آن شبم، به جا مانده بود. با همانها و آنچه به یادم مانده این گزارش را نوشتم. اما متأسفانه هیچ تصویری از آن را ذخیره نکرده بودم. تصاویر اولیهای که آرون از گنبد الف گذاشته بود، اتاقکی کروی را نشان میداد که از بیرون با اندودی مشکی رنگ همچون قیر یا اندودی لطیفتر از آن پوشانده شده بود؛ شبیه به توپ بزرگ و مشکی رنگی با قطر حدود سه متر که یک سوم پایینی آن را برش زده باشند. پوشش اندود روی گنبد آنقدر نازک بود که برجستگیهای هندسهٔ سازهٔ فلزی زیر آن را نمایان میکرد. پس مقصود از عنوان گنبد که بر روی آن انتخاب شده است، طاق گنبدی آجری یا خشت و گلی نیست؛ بلکه به سازهای کروی از جنس فلز و شیشه، همچون گنبدهای ژئودزیک[1] اشاره دارد، که با لایهای اندود پوشانده شده باشد. از قسمتهای آسیبدیدهٔ گنبد میشد فهمید، زیر مادهٔ اندود، سازهای فلزی و زنگزده با شیشههایی معوج و احتمالاً دستساز پنهان است. در عکسهای بعدی، همانها که من را به آن وبسایت کشاند، آن اتاقک گنبدی به سازهٔ زیبایی تماماً شیشهای با نقوشی رنگی بدل شده بود.
آرون وبلاگش را این طور شروع کرده بود: «گنبد الف گنبدی بود رها شده در گوشهٔ باغ خانوادگیمان. این باغ از پدرِ پدربزرگم به ما رسیده بود و صاحب اصلی گنبد مشخص نبود. در خانوادهٔ ما این اتاقک گنبدی به «گلخانهٔ آینهای» معروف بود. میگفتند اتاقک روزگاری گلخانهٔ شیشهای کوچکی بوده و بعدها برای حفظ سازهاش، با قیر پوشانده شده است. از طرفی تاریکی این اندود سبب میشد شیشههایش از داخل آینهای شوند. هرچند درون اتاق حتی در طول روز آنقدر تاریک بود که بدون چراغ چندان چیزی در آینهها دیده نمیشد. اما اگر چراغی روشن میشد، هزاران تصویر متکثر در آینههای مثلثی و چهارگوش نامنتظمش به گردش در میآمد که سرگیجهآور بود. اما چنین فرضیهای همچنان نمیتوانست اعجاب سازهٔ آن را توجیه کند. با قدمتی که از آن برمیآمد ساخت چنان سازهای فقط برای کاربری گلخانه عجیب بود. به نظر من ایدهٔ گلخانه بودن آنجا بیش از هر چیز فریبی بود برای پذیرش آن موجود غریب و ناشناخته در کنار خود.
احتمال میدهم هیچ کس ایدهٔ گلخانهٔ آینهای را واقعاً باور نداشت. تنها ما نوهها بودیم که با این تصور بزرگ شدیم و آن را باور کردیم. میگفتند دختر عمهٔ پدرم بعد از آن روزی که چند ساعتی برای تنبیه در آن حبس شده، دچار آشفتگی روحی شدیدی شده است. احتمال میدادند زن عمویم هم در اثر افسون آینههای گنبد افسرده و پریشان شده باشد و از آن به بعد در آنجا را قفل کردند. برای ما بچهها چند داستان ترسناک هم راجع به گنبد سر هم کرده بودند؛ داستانهایی از ارواح و اجنهای که دوست ندارند به گنبد نزدیک شویم. اما برای من، گنبد با آن ظاهر قدیمی و غریب و علفهای پیچکی که اطرافش پیچیده بود، خود از هر موجود زندهای زندهتر بود و همین ویژگیاش بود که توجهم را جلب میکرد. شاید در میان نوهها فقط من بودم که بارها وقتهای تنهایی، با همهٔ وحشتی که از دیوانه شدن داشتم، پنهانی به گنبد نزدیک میشدم. به ویژه در موقع ظهر که معمولاً همه خواب بودند و نور بهتر به درون گنبد میتابید.
در یکی از شیشههای شکستهٔ گنبد، منفذی تقریباً هم اندازهٔ کف دستم ایجاد شده بود که میتوانستم از آن به درون گنبد نگاه کنم. یادم هست از یکی دیگر از منفذهای کوچکتر بالای گنبد، منظرهٔ سبز باغ نیز به درون آن میتابید. تصاویر تکثیر شوندهٔ باغ در گنبد، خیال گلخانه را برایم میپروراند. خیال میکردم روزی گنبد را به همان گلخانهٔ اولیه و روزهای شکوهش بازمیگردانم و از آن انزوا میرهانم. رویایی که هر چه بزرگتر شدم مضحکتر به نظر میرسید. زیرا آن اتاقک کوچک تنها برای قد و قوارهٔ یک کودک به گلخانهای با شکوه میمانست. در حالی که فضایش برای یک یا دو نفر بزرگسال هم تنگ بود. این رویاپردازیها همیشه با نوعی سرزنش و ترس همراه بود. از همان ابتدا بدون آن که گنبد واقعاً جنونی در من برانگیخته باشد، از نگرانی هر بار بعد از تماشای درون آن، به دنبال نشانههای اختلال حواس در خود میگشتم. البته که این نشانهها آنقدر زیاد بود که همیشه مراقب بودم هر نوع پریشانی روانم را چون رازی گناهآلود پنهان کنم. به گمانم همین راز کودکی بود که من را آنقدر با این گنبد پیوند زد. هر بار که سراغش میرفتم با او حرف میزدم؛ از او سوال کرده و خودم به جایش جواب میدادم. از غربت و انزوایش در گوشهٔ باغ دلم میگرفت و از شکوهش احساس غرور میکردم.
در جوانی یعنی حدود ۱۷ سالگی، آنقدر قد کشیدم که دیگر در آن خیالات و رویاها جا نمیشدم. گنبد دیگر اعجاب روزهای نوجوانیام را نداشت و دیگر با او درد و دل نمیکردم. اما یک روز که دوباره به سراغش رفتم، همینطور که سوالهایی از خودم و گنبد در سرم میگذشت، از همان شیشهٔ شکستهاش به آینهای که تصویرم را واضحتر نشان میداد خیره شدم. این حالت حدود نیم یا یک ساعت طول کشید و به حالت غرقگی و خلسه فرو رفتم. در همان حال ناگهان شعفی عجیب درونم را پر کرد. احساسی شدید سنگینی قلبم را آب میکرد و آنقدر زیاد بود که تا حدود دو هفته در من باقی ماند. شعفی که خیال کردم از افسون گنبد بر من تابیده است تا من را از رخوت برهاند. از آن روز بار دیگر شوکت از دست رفتهٔ گنبد بازگشت. هرچند بعد از آن هر چه تلاش کردم دیگر آن افسون تکرار نشد.
در ۲۲ سالگی یعنی پاییز سال ۲۰۱۵ م دوستم «مُهان» در یک بعد از ظهر به مهمانی خانوادگیمان آمد و گنبد را دید. تمام طول مهمانی به گنبد فکر میکرد. خانوادهام که به خاطر ظاهر قدیمی گنبد آن را سازهٔ ارزشمندی میپنداشتند، به این امید که مهان ارزشش را بفهمد و آن را بخرد یا برایش مشتریای پیدا کند، اجازه دادند داخلش را هم ببیند. درون گنبد آنقدر او را متعجب کرد که یادم هست خم شدنش از آستانهٔ در تا ورود کاملش به آن چند دقیقهای طول کشید. بعد برای اینکه بهتر ببیند چراغقوهٔ گوشیاش را به کمک نور روزنههای گنبد آورد. پدرم در عین آن که میخواست آبروی گنبد را حفظ کند و طلسم آن را لو ندهد، چندین بار آمد و خواهش کرد زیاد آنجا نمانیم. اما مهان چنان بیتاب آینهها شده بود که اعتنایی نداشت. پس ما را با گنبد را تنها گذاشتند.
مهان یک ساعتی آنجا به دور خود چرخید و در تصاویر متکثر و گردان آینهها دنبال چیزی میگشت. برای خود من هم کمتر پیش آمده بود گنبد را از داخلش ببینم، آن هم با چراغ. حالا میدیدم فضای درون آن به اندازهٔ همان شکوهی که برایش تصور میکردم گسترده است؛ یا حتی بیشتر از آن. آینهها با بازتابهای بیوقفهشان آن فضای تنگ را آنقدر وسیع جلوه میدادند که اگر دستم را دراز نمیکردم که با آینهها برخورد کند، خیال میکردم به جهانی دیگر داخل شدهام؛ به همراه بینهایت نفر دیگر شبیه به خودم. همزمان از اینکه رفیق صمیمیم گنبد من را اینقدر جدی گرفته است، چنان مسرور بودم که کمتر به سرگیجهٔ هردویمان توجه میکردم. اما بعد سرگیجهٔ مهان به هزیانهایی آمیخت؛ در باب اینکه گنبد به جمجمهای میماند، از بیرون سیاه و صلب و از درون بینهایت؛ مانند اوهام بینهایت درون ذهنمان. از سلولهای آینهای قشر پیشانی مغز میگفت و میپرسید نکند اینجا یک جمجمه باشد؟ مثلاً جمجمهٔ یک آدم فضایی. آیا حافظهای از آنچه ثبت کرده است را میتوان در آینههایش یافت؟
کمی بعد متوجه شدم در آینهها و در پوستهٔ بیرون گنبد به دنبال چشمان جمجمه میگردد. این هزیانات چون میتوانست بر زنده بودن گنبد دلالت کند من را بیشتر به وجد میآورد. پس با حرفهایش همدلی کردم و من هم به زنده بودنش و اینکه یک بار با من حرف زده اعتراف کردم. منظورم همان باری است که افسونش من را دچار کرد. در آن احوال مهان حرفم را باور کرد. هرچند بعدها این را رد میکرد. وقتی سرگیجه امانش را برید و در گوشهای نشست، باز چیزهایی گفت در این باره که اگر ذهن ما هم از همین آینهها احاطه شده باشد چی؟ یا حتی جهان اطرافمان. نکند ما تنها در حال تماشای تصاویر تکثیرشوندهٔ ذهنمان هستیم؟»
بخشهای بعدی متن، تا پیش از شروع به کندوکاو گنبد، به دعواهایی مفصل بر سر گنبد میگذرد. آرون خود به سادگی از این بخش ماجرا نگذشته بود؛ زیرا میخواست مفصلاً شرح دهد در اثر چه مصائبی بود که سلامت روانش را از دست داد و حدود یک سال و نیم بعد را در نوعی روانپریشی گذراند. البته همینطور که خودش قبلاً گفته بود از کودکی این جنون را به خود تلقین میکرده است؛ اما تا پیش از آن روز قادر بود پنهانش کند. گویی گنبد خودش به طبل رسوایی بدل میشود و دیوانگی و هر چه راز پنهان با هم داشتند را فاش میکند. مهان قصد دارد گنبد را بخرد و آن را کنکاش کند و آرون نگران آسیبدیدن آن در جریان این واکاویهای کالبدشکافانه است. یکی از چارههای او برای منصرف کردن دوستش، تأکید بر زنده بودن گنبد بود. برای نشان دادن این موضوع به تدریج همهٔ رازهایش را برملا کرد اما نه تنها حیلهاش کارگر نشد که حتی خرافاتی و توهمی خوانده شد. پس از فرط فشارهای ناشی از استیصال و عصبانیت، واقعاً به اوهامی دچار شد که خودش هم انتظارش را نداشت.
خانوادهاش او را به روستایی نزد عمویش میفرستند، تا مدتی از گنبد دور باشد و به او قول میدهند در این مدت هیچ معاملهای در رابطه با گنبد در نگیرد. آرون خود نیز به خاطر بیماریش دل خوشی از گنبد نداشت و از آن رو میگرداند. از زبان متن میشد فهمید آرون حالا دیگر بر احوالش چیره شده است؛ چون به خوبی توانسته بود پیچیدگی احساساتش را شرح دهد. احساساتی چندگانه از دلتنگی همراه با سرزنش. سرزنشهایی دوگانه هم از جهت میل به گنبد و هم روی گرداندن از آن. قهر با گنبد، در عین انتظارکشیدن برای نجاتی از طرف خود او. همهٔ شرححالش، به من میفهماند که چه طور هویت یک فرد میتواند این چنین با یک گنبد خاموش پیوند بخورد؛ اما همچنان برایم عجیب بود که چرا حالا با وجود آگاهی و تسلط بر همهٔ احساساتش هیچ جای متنش نتوانسته بود گنبد یا حتی خودش را بیرون از این وابستگی نیز بنگرد.
برای اینکه به موضوع اصلی خودمان یعنی ماهیت گنبد برگردم، باید بگویم گرچه با شروع بیماری آرون همهٔ دعواها ختم شد و معاملهای سر نگرفت اما بعد برای باغ مشتری پیدا شد و مهان خانوادهٔ وانی را مجاب کرد پیش از فروش باغ پنهانی گنبد را به او بسپارند. از آن پس مهان بالاخره جریان وارسیهایش روی گنبد را در حیاط خانهاش آغاز کرد. او به خاطر دینی که به دوستش داشت سعی کرد کمترین صدمه را به گنبد بزند و تصمیم گرفت اول فقط قیرها را خیلی نرم از روی یکی از شیشههای گنبد پاک کند. در این فرآیند متوجه شد آن مادهٔ سیاه، حین حل شدن در محلولهای قوی، لکههایی رنگی و نه سیاه بر روی پارچه به جا میگذارد. رنگهایی شفاف مانند رنگ شیشه.
کشف عجیب بعدی در آن سپیدهدمی اتفاق افتاد که او داخل گنبد رفت و متوجه طرح رنگی و مبهمی بر روی زمین شد. طرحی که از تابش نور آفتاب بر شیشهای که اندود آن نازکتر شده، بر زمین نقش شده بود. طرحی مبهم و رنگارنگ، شبیه به یک نقاشی ابر و باد. پس سعی کرد به کمک برچسبهایی لایهبردار، لایهٔ اندود را طوری یکدست از روی یک شیشه پاک کند که رنگهای آن در هم نرود و بتواند طرح را واضح تر ببیند. بعد به کمک پروژکتور نقش آن را بر روی صفحهای روشن بازتاب داد و عکسبرداری کرد. این بار نقاشی شفافتری از لکههای طرح یک چهره نمایان شد. چهرهٔ کدر و مبهم یک زن.
مهان این موضوع را با یکی از استادان باستانشناس شهرش به نام دکتر ساپرو در میان گذاشت. دکتر ساپرو نوید داد که با شناخت این گنبد، ممکن است به معبدی مهجور دست یابند یا گنبد شیشهای کلیسایی نیمهکاره. هرچند اینکه نقاشی از بیرون گنبد کشیده شده و نه از داخل، با شیوهٔ ساخت هیچ کلیسایی همخوانی نداشت. برای اینکه نقاشی را شفافتر ببینند، نقشبرداری را با روشی دقیقتر بر روی همان شیشه تکرار کردند. اما همچنان تصویر نورپردازی شده، چه از داخل و چه از بیرون مبهم و پیچیده بود. دکتر ساپرو برای رسیدن به رنگهایی شفافتر و رهاندن شیشه را از تیرگی، کار نقشبرداری را چند بار دیگر بر روی همان شیشه و یک شیشهٔ دیگر تکرار و هر بار عکسها را مستند کرد. بالاخره شیشه آن قدر شفاف شد که نقاشیش بدون نورپردازی هم نمایان شد. هر یک از دو وجه شیشه نقاشی متفاوتی را نشان میداد؛ نقاشی وجه داخلی شیشه، روی جوان و معکوس چهرهای را نشان میداد و وجه بیرون شیشه، معکوس همان چهره با رویی مسنتر را. همین کار را تا چند مرحلهٔ معدود بر روی شیشهٔ دیگری نیز انجام دادند. آن یکی نقش یک منظره از خانهای کوچک را نشان میداد؛ هر بار با جزئیاتی متفاوت.
اینجا بود که مهان تصمیم گرفت آرون را هم در جریان این کشف قرار دهد. گرچه میدانست پریشانحالی او از همین ایدهٔ کنکاش گنبد شروع شد؛ اما حدس میزند شگفتیهایی که گنبد به تازگی نشان داده است او را از افسردگی برهاند. از طرفی گنبد در حیاط خانهٔ مهان قرار داشت و همیشه ممکن بود آرون به سراغ دوستش بازگردد و آن را ببیند. پس یک روز جرأت میکند همه چیز را فاش کند و این یکی دیگر از نقاط عاطفی متن آرون بود. او مفصل از احساس گشایشی که با دیدن دوبارهٔ گنبد به او دست داد صحبت کرده بود. گنبد بار دیگر خودش را به آرون ثابت میکرد. پس این بار با این کندوکاو مخالف نکرد و با هم نقشبرداری را از سر گرفتند.
حالا روشن شده بود که این اندود تیره رنگ، از تراکم لایههایی از نقاشی رنگی بر روی هم ایجاد شده است. بر هر یک از شیشهها، طرحهایی نسبتاً رئال با موضوعی ثابت، هر بار با جزئیاتی متفاوت نقاشی شده بود. هیچ یک از شواهد جدید بر فرضیهٔ کلیسا صحه نمیگذاشت. چهرهٔ زن شبیه به نقوش مریم مقدس نبود؛ نه نوزادی در بغل داشت و نه هالهای در اطراف سرش. منظرهٔ خانه نیز شبیه به یک نقاشی کاملاً شخصی از خانهای بومی بود. اینجا بود که دکتر ساپرو دست از کار کشید و دو نفر دیگر را هم تشویق کرد گنبد را به حال خود رها کنند. می گفت ما گمانهزنیهایمان را انجام دادیم و از آنجا که با علم امروزمان چیزی دستگیرمان نمیشود، نباید به این اثر تاریخی بیش از این آسیب بزنیم. اگرچه در عین حال آزمایشهایش نشان میداد گنبد نمیتواند قدمتی بیش از صد سال داشته باشد. اما به هر صورت آن را اثری ارزشمند میدانست که میبایست برای دورههای بعدی باقی بماند. شاید اثری مربوط به فرقهای گمنام یا شخصی مهم که بعدها باید کشف شود. مهان مدتی به کمک همین استاد به دنبال صاحب اصلی گنبد هم گشت اما چیزی پیدا نکردند.
مهان و آرون هر دو با دکتر ساپرو مخالف بودند. انگیزهٔ مهان کنجکاوی هر چه بیشتر در این اثر بود. آرون اما قصد داشت همهٔ شیشهها را به شفافیت آن یک شیشه در بیاورد تا گنبد شگفتیش را تماماً نشان دهد. در واقع آرون کمال گنبد را در وضعیت نیمهشفاف آن میدید و هویت از دست رفتهٔ خودش در خانواده را وابسته به کمال گنبد. این دو انگیزه اگر چه بر هم منطبق نبود، تا مدتها با هم همپوشانی داشت و هر دو میخواستند پروژه ادامه پیدا کند؛ اما ادامهٔ آن به هزینهٔ بیشتری احتیاج داشت. ایدهٔ آرون این بود که این هزینه را از طریق نمایش عمومی گنبد تأمین کنند. به این ترتیب که هر روز یک لایهٔ نازک از هر شیشه پاک و عکسبرداری شود و بعد در ساعاتی از روز این اتاق و نقاشیهایش به نمایش در آید. حدس میزنم او این نمایشگاه را همسو با تحقق رویای کودکیش برای رهاندن گنبد از انزوا و نمایش جلوهٔ آن به همگان میپنداشت. مهان هم از ایده استقبال کرد. تنها مشکلش این بود که میگفت دکتر ساپرو تا اینجای کار تقریباً به رایگان آنها را همراهی کرده است و با خبردار شدنش از نمایشگاه از ما خواهد رنجید. از طرفی برای ادامهٔ کار همچنان به علم او احتیاج داشتند. به ناچار بار دیگر سراغش میروند و تصمیمشان را با او در میان میگذارند. دکتر ساپرو بعد از اینکه میبیند با هیچ حیلهای قادر به منصرف کردن آنها نیست شرطی میگذارد و آن اینکه چند شیشه را به حالت آینهای نگه دارند تا وجه نهایی گنبد نیز برای آیندگان باقی بماند. آنها همین شرط را هم به فقط یک شیشه تقلیل دادند و دکتر ساپرو تنها برای اینکه نظارت بیشتری داشته باشد آن دو را همراهی کرد.
تقریباً از همان آغاز نمایشگاه، عدهٔ زیادی در صف میایستند تا دو به دو از گنبد دیدن کنند. هر روز این نمایشگاه روزی منحصر به فرد بود و نقاشیهایی تازه کشف میشد. بیش از آنچه تصور میکردند از نمایشگاه استقبال شد. اما دردسرهای زیادی هم داشت. چهار روز بیشتر نگذشته بود که چند نفر آمدند و دعوا راه انداختند که همهٔ ماجرای گنبد تنها حیلهای برای کلاهبرداری است. در طول این مدت، با اینکه با پاک کردن نقاشیها، سازه کمی از درون پرنورتر شده بود؛ اما همچنان شیشهها آنقدر تیره بود که نقش آنها جز با عبور نور و افتادن طرح آنها بر روی یک صفحهٔ روشن دیده نمیشد. آن عده ادعا داشتند این نقشها با تکنیکهایی حیلهگرانه، از طریق نورپردازیها یا نقاشیهای تلقیای که هر روز بر روی شیشهها چسبانده میشود رخ مینمایند.
از آن روز به بعد، مهان و آرون برای باورپذیرتر کردن گنبد، بخشی از فرآیند لایهبرداری را هم به نمایش گذاشتند که مدیریت آن مشکل بود. اما ادعای آن چند نفر تغییری نکرد. با این حال چندان تأثیری هم بر تعداد مراجعین نگذاشت. مسیحیان با این تصور که آنجا گنبد نیمهکارهٔ کلیسایشان بوده است یکدیگر را خبر میکردند تا از گنبد دیدن کنند. همین باعث شد فرقههای دیگر هم ساکت ننشسته و هر یک شواهدی از انتساب گنبد به عبادتگاه خود پیدا کنند. دکتر ساپرو در طول نمایشگاه، میدید آنچه از درون سازه نمایان میشود هیچ شباهتی به گنبد عبادتگاهها ندارد. طرحها کاملاً شخصی به نظر میرسید، نه معنوی. سبک نقاشیها شبیه به هم بود و نشان میداد نقاش آنها یک نفر بوده است. یک روز با شروع نمایشگاه این را اعلام کرد که موجب درگیری مدعیان مذهبی با او شد. همین عده روز بعد، قبل از برگزاری نمایشگاه جمع شدند و اعتراض داشتند که نقاشیهای گنبد دارد دستکاری میشود. روز بعد، این اعتراضات به شکایتهای قضایی هم کشیده شد و هر روز به نوعی مانع پاککردن نقاشیها شدند و روند پروژه را سخت کرده بودند.
روز دیگری پیش آمد که شاگردان یک ساحر، جلوی در ورودی نمایشگاه جمع شدند و با قیل و قال، خبر از جادویی بودن گنبد میدادند و میخواستند گنبد را تخریب کنند. خوشبختانه همان روز شخصی دیگر تابلوی نقاشیای با خود آورد که سبکی دقیقاً مشابه نقاشیهای آنجا داشت. این نقاشی چنان توجهها را به خود جلب کرد که غائلهٔ آن ساحره را خواباند. تابلو شاهدی بود بر این فرضیه که صاحب آنجا یک هنرمند است. پای این تابلو با حرف «الف» امضا شده بود. همین موجب شد از آن روز گنبد را با نام «گنبد الف» بشناسند. مهان و آرون که حالا هزینهٔ قابل قبولی از نمایشگاه جمع کرده بودند، به خاطر نگرانی از آسیب به گنبد و حواشی آن، فردای آن روز نمایشگاه را تعطیل کردند. با این حال حواشی آن همچنان ادامه داشت. در هفتههای بعد هم دو بار پیش آمد که اشخاصی، با آوردن تابلوهاییهایی به امضای الف، ادعای مالکیت گنبد را داشتند. دکتر ساپرو به راحتی جعلی و جدید بودن تابلوها را برملا ساخت.
دکتر ساپرو هر روز بیشتر نگران آسیبپذیر شدن سازه میشد و به توقف پروژه اصرار میکرد؛ اما آرون و مهان توجهی نمیکردند و کار پاکسازی نقاشیها تا شفاف شدن نسبی شیشهها ادامه داشت. حالا از مجموع عکسها و روند تغییر آنها در کنار هم، میشد فهمید هر طرح و منظره یا چهره هر بار روی قدیمیتر خود را در نشان میدهد. این روند در چهرهها بهتر نمایان بود. همهٔ چهرهها از بیرون به تدریج جوانتر میشد. گویی نقاش از یک چهره، در سالهای مختلف، روی همان طرح قبلی نقاشی کرده باشد. این فرضیه در مورد منظرهها هم بررسی شد و نتیجه همان بود. آرون نوشته بود:
«این کشف با احوال من که تا آن روز پروژه را به خیال پاک کردن گرد زمان از چهرهٔ گنبد ادامه میدادم همخوانی داشت. هرچند مهان که تنها به دنبال رمزگشایی از گنبد بود به نتیجهای نمیرسید. مهان دیوارها و حتی سقف اتاقش را با عکسهایی از نقاشیهای گنبد پر کرده بود و هر روز با جابهجا کردنشان مثل اینکه پازلی را حل کند به دنبال ارتباطی معنادار میان آنها بود. هر روز فرضیهای جدید را دنبال میکرد؛ اما هر بار از حل معمای آن دورتر میشد. این برای من خود اعجابی دیگر بود. شبیه به حالتی که قصد داریم معشوقهمان را آنقدر بشناسیم، تا از جذبهٔ او خلاصی یابیم؛ اما با هر تقلا بیشتر در اعماق جهان او فرو میرویم. هر دریچهٔ گشودهٔ او ما را در جهان تازهای گرفتار میکند. گنبد الف آنقدر شفاف شده بود که نقش شیشهها بدون نورافکن هم دیده میشد؛ شبیه به کالیدوسکوپی رنگین، با شیشههای دستساز و سازهای قدیمی. همچون بنایی که به دورهٔ شکوه خود بازگشته باشد، از آن گشودگی میدرخشید. دیگر نیاز نبود هر بار از روزنی خیره به آینههایش منتظر آن لحظهٔ شورانگیز باشم. حالا زیبایی آن هر لحظه نمایان بود. برای من همین زیبایی خیرهکننده عین جواب بود؛ جوابی که در درک آن تنها بودم و حالا دوباره باید آن را در دل پنهان میکردم تا به گنبد آسیبی نرسد.»
آرون در ادامه این را هم نوشته بود که مهان آنقدر به گذشتهٔ گنبد کنجکاو بود که میخواست فرآیند پاکسازی را همچنان ادامه دهند. این برای آرون به معنی از بین بردن شکوه گنبد بود و البته که مانع این کار شد. پس مهان نیز به پاککردن فقط یکی از شیشهها قانع شد و از آن یک شیشه هم چیز جدیدی عایدش نشد. شاید اگر همه چیز دست مهان بود، در ولع شناخت هر چه بیشتر گنبد چیزی از آن باقی نمیگذاشت. یا بهتر است بگویم برای شناخت جزء به جزء آن، کلیتش را نابود میکرد. اما من با این نگرش آرون که شکوه گنبد را در همین شمایل نوشکفتهاش میدانست هم موافق نیستم. چهطور میتوان قضاوت کرد که یک بنا یا حتی یک شهر یا کشور، در چندمین صفحهٔ تاریخی خود کاملتر است؟ وقتی هر دوره از پی دورههای پیش از خود میآید؛ زوال آن در پی کمالی میآید و کمالش در پی زوالی. من هم مانند آرون گنبد را زنده میپندارم. مانند هر بنای دیگری. اما یک موجود زنده به تغییرات و روند تاریخی خود زنده است؛ نه به وضعیتی ثابت و مجسمهگون که ما برایش تعیین میکنیم.
یکی از شگفتیهای گنبد، وضعیت آینهای آن بود که حالا از بین رفته بود و آن یک آینهٔ باقیمانده هیچ نمیتوانست آن کمال را نشان دهد. این طور که خود آرون میگفت، یکی از همان روزها که خاصیت آینهای شیشهها کامل از بین نرفته بود، شاعری از گنبد دیدن میکند. او آن روز حدود ده دفعه بلیط میگیرد و دوباره در صف میایستد و گنبد را تماشا میکند. بعد از تمام شدن نمایشگاه، یک روز نامهای از همان شاعر به مهان میرسد که شعری برای گنبد نوشته بود با این مضمون: آن همه آینه که راستگوترینها میپنداشتمشان هم دروغ میگفتند. این را گنبد آینهای به من گفت. گنبدی که تمامی من را نشانم داد. نه فقط از روبهرو که از همهٔ زوایا؛ هم زمان از پشت سر، بالا، پایین و پهلو. در این کاملترین آینه، من نه یکی بلکه چندین هزارتا بودم» آرون خود نوشته بود این شعر شگفتی دیگری از گنبد را به من میفهماند که شاید اگر زودتر میخواندمش، دستکم دو سوم گنبد را آينهای نگه میداشتم. به نظر من اگر برعکس روند پاککردنشان آنقدر تند نبود هم، شعر آن شاعر میتوانست کارگر شود. اگر من بودم شاید آن یک سوم باقیمانده را هم خیلی کند و هر یک را تا رسیدن به یکی از دورههای تاریخی منحصر به فرد آن پاک میکردم. شاید در آن صورت گنبد شکل کاملتری داشت. چون میتوانست سیر تاریخی خود را در همهٔ سالهایش نشان دهد.
به نظر من اگر آرون گنبد را واقعاً دوست داشت، به همهٔ وجوه آن، و همهٔ دورههای تاریخی آن، به یک اندازه توجه نشان میداد؛ درحالیکه توجه او به وضعیت شکوهمند گنبد، از این است که هویت خود را در گرو هویت شکوهمند گنبد میپندارد. از نوشتههایش این طور بر میآید که از کودکی، با رویای رهاندن گنبد از غربت، در پی رهایی از انزوای خود بوده است. اگرنه چه طور از شناخت جز به جز و همهٔ جنبههای گنبد آن قدری لذت نبرده که این روند را آهستهتر پیش برد؟ چنانکه به دانش و اکتشافات مربوط به آن نیز بی اعتنا یا حتی بدبین بود. این را میشود در بیتوجهی و حتی انکار او نسبت به موضوع تابلوهای نقاشی دیگری که با امضای الف پیدا میشد نیز دید. مهان و آقای ساپرو در پی یافتن سازندهٔ گنبد، چند تابلوی ناشناس دیگر هم با امضای الف پیدا کردند. نقاشی یکی از آنها کاملاً با یکی از نقاشیهای گنبد مطابقت داشت و مابقی هم به همان سبک، از چهرهها یا مناظر دیگر نقاشی شده بود. مهان همهٔ هنرمندانی که نامشان با الف شروع میشود و صاحبان باغ و همهٔ افراد مرتبط با آن را پیگیری کرد و به نتیجهای نرسید. آرون نوشته بود با پیدا شدن هر یک از آن تابلوها، مشغلهٔ فکر و نگرانیهایش برای گنبد بیشتر میشد. نگران بود مدعیان گنبد باز هم بیشتر شوند. اما من فکر میکنم شاید بیشتر نگران این بود که آگاهی از راز حقیقی گنبد جادوی آن را انکار کند. تابلوهایی با امضای الف که سازندهٔ گنبد را صدا میزدند، هر چه بیشتر بر زمینی بودن آن تأکید میکنند. اگرنه چرا در انتهای روایتش، این حرف الف تابلوها را چنین مبهم به نقطهٔ الف بورخس ربط میدهد؟ او نوشته بود:
«داستان الفِ بورخس را سالها قبل خوانده بودم و با او و کتابهایش آشنایی داشتم اما در همهٔ مدتی که تابلوهای الف پیدا میشد و حرف الف بارها در ذهنم تکرار میشد، هیچ به یاد داستان الف بورخس نیفتادم. تا پنج سال بعد که بار دیگر در مقالهای، نام الف در لیست داستانهای بورخس به چشمم خورد. در آن لحظه همهٔ خاطرات گنبد الف و همهٔ نقاشیهای آن با هم در برابر چشمانم نمایان شد. گویی زمان در آن لحظه، چنان ناگهانی ایستاد که تراکمی از خاطرات پیشین پشت آن جمع شد. بعد از آن روز به این فکر کردم که الف شاید نه نام اختصاری سازندهٔ گنبد، که نام همان نقطهٔ الفِ بورخس باشد. از آن روز بود که من هم تصمیم گرفتم ماجرای گنبد الف را رها کنم و همچون بورخس تنها داستان آن را روایت کنم. این وبلاگ را برای همین ساختم.»
برای اینکه بیشتر متوجه منظور آرون شوید باید بگویم، در داستان الف بورخس، راوی در یک لحظه در فضای سه سانتی یک نقطه، بینهایت تصویر میبیند.[2] تصاویری که منظرههایی از زمانها و مکانهای مختلف دنیا را یک جا جمع کرده است. راستش من هم دقیق متوجه نشدم منظور آرون از ارتباط این نقطه با گنبد الف چیست. ولی از آنجا که حدس میزنم او به دنبال تفسیری فرازمینی بوده است شاید منظورش این است که حالا الف را نه نام سازندهٔ گنبد که نام آن لحظهٔ خیره کنندهای میداند که گنبد به تعبیری با او حرف زده است. یا اینکه گنبد الف را هم، مانند نقطهٔ الف، تراکمی از تصاویر در فضایی فشرده میبیند. تراکمی از بر هم نگاشته شدن رد زمان و فضا، در قالب خاطراتی از مناظر و چهرهها. هردوی این تعابیر ممکن است معنادار باشد اما همچنان ربط این موضوع به حرف الف پای تابلوها را نمیفهمم.
هر چه هست مهم اینجا که این تفسیر لااقل به آرون در رهایی از ماجرای گنبد کمک کرده است. چرا که او با اینکه گنبد را به شکوه جوانیاش باز گردانده بود؛ همچنان نگران فراموش شدن آن بود. شبیه به راوی داستان بورخس که در ابتدای داستان نگران این است که جهان معشوقهاش را فراموش کرده باشد. شاید چیزی که در داستان بورخس و ماجرای آرون، به آنها در گذر کردن از ماجرای پر شور و گدازشان یاری میرساند، همین لحظهٔ فشرده از خاطرات است. دیدن همهٔ آن خاطرات در یک لحظه، این اطمینان را به ما میدهد که همهٔ آنها جایی در حافظهمان محفوظند. این لحظهٔ فشرده حتی به خود گنبد الف نیز شباهت دارد. گنبد الف و نقطهٔ الف، هر دو تجسمی از چنین لحظات فشردهای از خاطراتاند. یا شاید نقاش و سازندهٔ گنبد آن را ساخته تا فشردهای از خاطراتش را جایی محفوظ نگه دارد.
جالب اینجاست که فرضیهٔ ابتدایی مهان در مورد گنبد نیز جمجمه یا حافظهٔ آدم فضایی بود. ای کاش میشد تفسیر مهان را هم از گنبد شنید. هرچند به گفتهٔ آرون، مهان به جز آن روز اول هیچ وقت به این فرضیه اشاره نکرد. به نظر من نقاشیهای بر روی هم ثبت شده، بسیار به ردی که حافظه بر روی ذهن ما میگذارد شبیه است. اگر ذهن کودک را همچون گویی شیشهای در نظر بگیریم خاطراتی که از کودکی در حافظهاش میمانند را میتوان همان لکههایی پنداشت که از تکرار یا شدت بعضی تصاویر بر روی آن انباشته میشود. البته منظورم این نیست که گنبد ممکن است واقعاً جمجمهٔ آدم فضایی باشد. به ویژه آنکه تصویر نقاشیهایی که بر روی سایت گذاشته شده بود کاملاً زمینی بود.
نمیدانم هنرمندی که این گنبد را ابداع کرده هم به شباهت گنبد با حافظه آگاه بوده است یا نه. شاید گنبد برای او دفترچهخاطراتی از جنس نقاشی بوده است. اما حتی اگر هیچ یک از اینها هم نباشد، میشود فرض کنیم این هنرمند فقط با یک ایدهٔ ساده شروع کرده و به نظرش رسیده علاوه بر نقاشیهایی که بر روی بوم میکشد، بعضی نقاشیهایش را بر روی شیشه نیز بنگارد. شاید از این کار قصد داشته تصاویری زمانمند خلق کند. چرا که شیشه میتواند هر دو روی قدیم و جدید یک منظره یا چهره را نشان دهد. این کار را آنقدر ادامه میدهد که بعضی منظرهها یا تصاویر که مهمترین تصاویر تکرارشوندهٔ زندگی این هنرمندند، به سیاهی میروند. در نتیجهٔ این کار روی دیگر شیشه آینهای میشود. شبیه به حالتی که قصد داریم با مرور چند بارهٔ یک خاطره از آن بگذریم و در آنها خودمان را بهتر ببینیم و بشناسیم. بعد با آنها گنبد آینهای را میسازد. در این حالت هم همچنان گنبد تجسمی از حافظهٔ اوست. حافظهای که به آن هویت میبخشد. هویتی که میشود خوانشهای مختلفی دینی و تاریخیای از آن داشت یا دستکاریاش کرد. شبیه به آنچه در مورد حافظهٔ جمعی سرزمینها نیز اتفاق میافتد.
حال اینکه چرا با این نقاشیهای آینهای گنبد ساخته است خود سوال دیگری است. اول اینکه گنبد یکی از متمرکزترین چیدمانهایی است که همهٔ نقاشیها را با هم برایش حاضر میکند. اما فرضیهٔ عملکردگراترم این است که بهترین استفاده از نقاشیهای آینهای ساخت مقبرهای برای خودش بوده است. آرون در جایی گفته بود مهان با پرسوجو از صاحبان قبلی باغ، متوجه شد گنبد قبلاً در میانهٔ باغ قرار داشته است. ممکن است گنبد مقبرهای در میانهٔ باغ او بوده باشد. مقبرهای گمنام که همچون قبر او عمری آزگار را در دل تاریکی نهان کرده است. گنبدی برای عبور از این روزگار یا حتی برای به همراه بردن فشردهای از مهمترینهایش به روزگار بعدی.
[1] گنبد ژئودزیک یک ساختار کروی با شبکهای از مثلثها است که به وسیله مفصل به هم متصل شدهاند.
[2] «در آن لحظهٔ واحد بیکران میلیونها نمایش دیدم؛ هم دلپذیر و هم سهمناک، هیچ یک از آنها مرا بیش از این حقیقت به شگفتی نیانداخت که همهٔ آنها در نقطهٔ واحدی از فضا قرار داشتند، بدون تداخل یا تقابل. تمامی آنچه چشم من میدید متقارن بود، اما آنچه خواهم نوشت متوالی خواهد بود، زیرا زبان متوالی است. با این همه سعی میکنم تا آنجا که بتوانم همه چیز را به یاد بیاورم. در قسمت عقب پله طرف دست راست کرهٔ کوچک قوس قزحی (رنگینکمانی) دیدم که درخشش آن تقریباً تحملناپذیر بود. ابتدا گمان کردم که در حال چرخیدن است، اندکی بعد متوجه شدم که این تصور را دنیای گیج کنندهای که درون آن بود ایجاد میکرد. قطر الف شاید به سه سانتیمتر نمیخورد، اما تمامی فضا در آن بود، واقعی و کوچک نشده. هر چیز (صفحهٔ یک آینه برای مثال) چیزهایی بیشمار بود، چرا که من آن را به وضوح از تمام زوایای جهان میدیدم، دریای آکنده را دیدم، فلق و شفق را دیدم، جمعیت کثیر آمریکا را دیدم، تار عنکبوتی نقرهفام را در مرکز هرمی سیاه دیدم، هزارتوی ترک خوردهای را دیدم که لندن بود، چشمانی بیشمار را از نزدیک دیدم که در من به خویشتن خیره شده بود چنان که در آینهای، همه آینههای روی زمین را دیدم و هیچ یک تصویر مرا ننمود، در حیاط عقبی در خیابان سولر همان کاشیهایی را دیدم که سی سال پیش در مدخل خانهای در فرای بنتوس دیدهبودم، خوشههای انگور را دیدم، برف را، توتون را، رگههای فلز را، بخار را، صحراهای محدب حارهای را دیدم و هر دانه از شنهای آن صحرا را ... ». نک: بورخس، خورخه لوییس. باغ گذرگاههای هزارپیچ. ترجمهٔ احمد میرعلایی. تهران: نشر رضا، ۱۳۶۹.