
یادم میآید، در حیاط خانه مادربزرگ، دیوارهای آجری مثل یک بوم نقاشی بودند که پیچکها با دستان سبزشان، منظرهای زنده و همیشه در حال تغییر روی آن خلق میکردند. سبزِ مخملین برگها، نور خورشید را فیلتر میکرد و سایههای خنک و دلنشینی بر زمین میانداخت. آنجا، در آن حیاط پر از پیچک، انگار همه چیز معنای دیگری داشت. سکوت حیاط، با صدای آرام خشخش برگها در هم میآمیخت و بوی خاک نمخورده بعد از هر باران، روح را تازه میکرد
هر پیچک، داستانی داشت. آن یکی که خودش را تا بالای دیوار کشیده بود و در اوج، گلهای کوچک و معطری میداد، انگار قهرمان داستان بود. دیگری که لابهلای پنجرهها را پوشانده بود، مثل رازی سربهمهر، گوشهای از حیاط را در آغوش گرفته بود. حوض کوچک وسط حیاط، انعکاس سبزیِ پیچکها را در خود داشت و صدای چکیدن آب، موسیقی متن این بهشت کوچک بود.
آن سایهسار سبز، پناهگاه امنی بود؛ جایی برای بازیهای کودکانه، برای نشستن و گپ زدن با مادربزرگ، یا فقط برای خیره شدن به آسمان از میان شاخ و برگها. پیچکها فقط گیاه نبودند؛ آنها بخشی از خاطرات ما بودند، شاهد روزهای شیرین کودکی، گواه عشق و صمیمیت، و یادآور آرامشی که در هیاهوی زندگی امروز، دلتنگش میشویم.
حالا که مادربزرگ دیگر نیست، آن حیاط هم چیزی کم دارد. انگار بخشی از جانش را از دست داده است. پیچکها هنوز هستند، سبز و سرزنده، اما دیگر آن شور و هیجان سابق را ندارند. دیگر کسی نیست که با خنده، کنار حوض بنشیند و از روزگار بگوید. صدای خندههایش، بوی چای تازهدمش، و نگاه مهربانش، همه در لابهلای همین پیچکها گم شدهاند.
دیگر آن حیاط، فقط یک حیاط نیست؛ تبدیل شده به موزهای از خاطرات. هر برگ پیچک، یادآور حضوری است که دیگر نیست. هر سایه، گویی ردپای قدمهای اوست. دلتنگی، مثل پیچکی دیگر، دور وجودمان حلقه میزند و ما را به یاد روزهایی میاندازد که «خلوت سبز مادربزرگ»، پناهگاه حقیقی دلهایمان بود.
---وبی بیان میکند. نظرت راجع به این بخش چی نظر داری؟