«
شمع شب های تب آلود دلم رو به فناست !
غم هجران تو را من چه کنم؟!
غم این دل نه یکی و نه دوتاست
چالش بیبهره ماندن از دو دستان تو را من چه کنم؟!
بی تو این دل دائماً غرق عذاست!
انتظار روز موعود دو چشمان تو را من چه کنم؟!
آنکه باخبر ز حالم مگرم باد صبا ست !
غافل از حالت و احوال تو این دل چه کند؟!
نور چشمان من و حاجت قلب من کجاست؟!
حسرت روز خزان را چه کنم؟!
رخ خندان همگی فقط نماست !!!
بی تو این دل رخ خندان چه کند؟!
گر بگویم بی تو شادم همه ام غرق ریاست!!
در نبودت آن یکی قمری گریان چه کند؟!!!