امروز چهارمین روزی که نیستی
دیشب قبل اینکه بخوابم نت رو خاموش کردم و صدای گوشی رو باز کردم
که اگر صبح زنگ زدی بتونم زود جواب بدم
اما صبح زنگ نزدی
اخبار توی مجازی نگران کنندس،مثلا یه اتوبوس سربازا چپ کرده ...
و این زنگ نزدنت کلافه کنندس
نمیدونم حالت خوبه یابد و کجایی
امروز عصر دیگ تسلیم شدم و گفتم شاید به
خونه و مامانت زنگ زدی ولی به من زنگ نزدی
پیام دادم ومامانت گفت اونم بی خبره و نگران...
انگار همه نگرانن و من تو این مورد تنها نیستم
توی ذهنم کلی دلیل میارم و به خودم دلداری میدم
تو اوج نا باوری ساعت ۷ و ۲۹ دقیقه زنگ زدی
یه مکالمه ۵۱ ثانیه ای
اولش ذوق زده شدم وقتی شماره افتاد
اما تلفن که جواب دادم صدات رو شنیدم نگران شدم یه صدای گرفته و سرما خورده
نفهمیدم مکالمه چطور به ۵۱ رسید
چندتا قربون صدقه رفتیم و پرسیدم خوبی؟
خوب نبودی و گفتی لباس هایی که به بقیه دادند اندازه تو نشده و تماس تمام شد
حالا من موندم و فکر تو
وقتی سرما میخوری بیجون میشی
اونجا امروز برات چطور گذشته
اصلا وقت نشد بپرسم چیزی نیاز داری؟
پول داری؟
اوضاع خوراک چطوره؟
خیلی زمان کم بود
اصلا توی اون لحظه نشد بپرسم امکان پست کردن چیزی هست؟
میتونم برات لباس بفرستم؟
ذهنم پر از سوال شد
حالا باید تا تماس بعدی صبر کنم
به این فکر کنم که امشب با هوای سرد
بدون لباس گرم کافی چطور سر میکنی...
ببخشید خیلی غر زدم
نگرانتم...