
اصالت؛ همان چیزی که جناب دهخدای عزیز آن را با عنوان «نجابت» و «شرافت» معنا کرده است. الحق که معادلهای درخوری هستند؛ اما خودمانیم، اگر کسی از ما بپرسد «اصیل کیست؟»، آیا همچون کودکی دبستانی که از ترسِ معلم، تعاریف را از بر کرده است، خواهیم گفت: «کسی که نجیب است»؟ خیر؛ احتمالاً هیچ پاسخ مشخصی نخواهیم داشت.
شما را نمیدانم، اما اگر نظر این بنده حقیر را بخواهید، انسانهای اصیل همانهایی هستند که نمیتوانیم تعریفشان کنیم، مگر با ذوقزدگیِ چشمانمان هنگام به یاد آوردنشان. همانهایی که مهمانیهای خانوادگی، به یمنِ وجود آنها دوستداشتنی میشود؛ همانهایی که اگر در مهمانی، خدای ناکرده از دستمان در برود و چای تعارفشان نکنیم، ناراحت نمیشوند. همانهایی که به همه میگویند «عزیزم»؛ همانها که نه دروغ میگویند، نه پشت سر کسی حرف میزنند و نه با شتر و آن کینه معروفش آشنایی دارند. همانها که زیبا و ادیبانه صحبت میکنند و با همه مهرباناند؛ همانها که حتی خالهزنکها هم دوستشان دارند؛ همانها که کسی تاکنون ندیده داد بزنند یا ناسزا بگویند.
نمیدانم سریال «پایتخت» را دیدهاید یا نه، ولی احتمالاً شخصیتی مثل «هما» مصداقِ انسان اصیل است. مصادیق فرنگیاش را هم نخواهید که باید اعتراف کنم هیچ نمیدانم!
خلاصه، اصیلها همانهایی هستند که از هفت فرسخی هم مشخصاند. اینهمه سرتان را درد نیاوردم که فقط بگویم اصیل که بود و چه کرد؛ زیرا خودتان بهتر از من میدانید. خواستم بگویم هیچیک از ما انتخاب نکردهایم که در چه خانواده و محیطی به دنیا بیاییم و تعداد اصیلهایی که در کودکی میبینیم به تعداد انگشتان یک دست برسد یا نه؛ اما همهمان میتوانیم انتخاب کنیم چگونه باشیم...
یادمان باشد میشود اصیل بود و شب، هنگام خواب، احساس بهتری داشت.احساس بهتری داشت :)