ویرگول
ورودثبت نام
مژده رنگیان
مژده رنگیان
مژده رنگیان
مژده رنگیان
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

روایت شب، لبِ کارون و آن ۱۲ نفر

به یاد وقت‌هایی که بنزها برای ۱۲ نفر جا داشتند...
به یاد وقت‌هایی که بنزها برای ۱۲ نفر جا داشتند...

درست همان روزهای خوش و بی‌دغدغه دهه هفتاد بود؛ آن زمان هر چقدر بابا ماشین وطنی را می‌پسندید و پیکان را ماشین خانواده می‌دانست اما عمو علی، برادر کوچک‌تر بابا دلش پیش ماشین‌های خارجی بود؛ این شد که پیکانش را فروخت و یک مرسدس بنز مدل نه چندان جدید خرید که به گمانم کرمی رنگ بود.

در همان عوالم کودکی تفاوت این دو ماشین در یادم نقش بسته بود، بنز به چشمم شبیه یک کشتی بزرگ بود که همه درون آن جا می‌شدند، همانقدر زیبا و جادار و با ابهت. از حرف‌های بزرگترها می‌فهمیدم که یک ماشین ویژه است، چراغ‌های گرد و بامزه‌ی جلوی ماشین مرا یاد یکی از شخصیت‌های کارتونی آن زمان می‌انداخت‌. چیز دیگری که از آن ماشین خاص یادم هست، حساسیت عمو روی آرم مخصوص بنز بود که جلوی ماشین روی کاپوت وصل میشد و اگر گم می‌شد باید سریع جایگزین آن تهیه و نصب می‌شد.

آن زمان ما اصفهان بودیم و عمو هم به اهواز نقل مکان کرده بود. بهار بود که با اتوبوس راهی خانه عمو علی شدیم تا برای اولین بار این شهر را ببینیم. یکی از شب‌ها عمو قول داد تا ما را لب کارون ببرد تا به قولی دور دور کنیم.

یک اهواز بود و یک کارون و شب‌های معروفش. با اینکه بهار بود اما روزها خورشید امان نمی‌داد. قاعده آنجا اینطور بود که برخلاف شهرهای دیگر حوالی ۱۰، ۱۱ شب تازه زندگی شروع می‌شد. همه چیز جان دوباره می‌گرفت؛ کمی از گرمای زمین کم می‌شد، باد ملایم می‌وزید، همه با زنبیل و زیرانداز و بساط چای و شام راهی کارون می‌شدند و خلاصه به قول آن خواننده عزیز واقعا لب کارون آن ساعت‌ها گل باران بود.

برای این دور دور و شب‌گردی، ما ۱۲ نفر بودیم در برابر یک بنز؛ پلن کلی این بود که زنانه مردانه‌اش کنیم. مردها جلو سوار شوند و خانم‌ها عقب ماشین. اینطور بود که عمو پشت فرمان نشست و پسرعمو هم روی همان صندلی راننده، خودش را بین در و عمو جا داد. بابا هم صندلی شاگرد نشسته بود، برادر بزرگترم که دبیرستانی بود کنار دنده و برادر کوچکترم روی پای بابا.

عقب اوضاع پیچیده‌تر بود؛ خواهرم نشسته بود کنار پنجره، بعد زن‌عمو، بعد دختر عموی بزرگ، بعد هم مامان به عنوان آخرین نفر کنار در جا گرفته بود و من و دختر عموی دیگرم گاهی روی صندلی گاهی روی پای بقیه می‌نشستیم. در نهایت نفر دوازدهم یعنی دختر عموی کوچک‌تر هم قسمت شیشه عقب راحت دراز کشیده بود و گاهی به ما هم سر می‌زد؛ اینطور بود که بنز عزیز با ۱۲ نفر مسافر راهی شد.

در حوالی کارون و لذت بردن از هوای مطبوعِ شبانه و شعر خواندن فانِ پسرعمو در ماشین، در یکی از بلوارها عمو پیچید و در همین حین درِ عقب که تحت فشار بود و منتظر زمان مناسب، ناگهان باز شد و به دنبال آن جیغ‌ها از بخش زنانه ماشین به هوا رفت. در که باز می‌شود مامان به عنوان اولین نفر به سمت بیرون خم شد اما عکس‌العمل سریع اجازه نداد این خاطره به جای بدی ختم شود. اینجا بود که زنجیره نجات به سرعت شکل گرفت و یکی یکی دست به دست، مامان را محکم گرفتیم تا عمو بتواند کنار بزند و اوضاع درِ ماشین را راست و ریس کند. بعد از دقایقی همه محکم کاری‌های ایمنی انجام شد و دوباره خودمان را شاد و خندان به دست بنز سپردیم تا ما را به سمت کارون ببرد. از آن شب، کارون و بنز و مامان و خنده‌های زیاد برای من خاطره شده است.

بعد از آن بازهم این ۱۲ نفر با همان بنز دوست داشتنیِ با اصالت خاطره‌های زیادی ساختند. از دشت‌های شقایق خوزستان و سیزده بدر گرفته تا گشت و گذار در آبادان و خرمشهر، از دیدن اسکله کشتی‌ها و قایق‌ها تا تجربه طعم خاصِ سمبوسه‌های ماکارونیِ تندِ آبادان که لحظات فراموش نشدنی آن سفر با همین بنز عزیز بود.

#دنده_عقب_با_اتوابزار

#خاطرات_بچگی

#دنده_عقب_با_اتو_ابزار

دنده عقب با اتو ابزارماشینبنزخاطره
۸
۰
مژده رنگیان
مژده رنگیان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید