
سعید مدتها بود که درگیر رابطهای شده بود که آرامآرام او را از درون خسته میکرد.
نه با یک دعوای بزرگ،
نه با یک اتفاق عجیب،
بلکه با زخمهای کوچک و تکراری.
هر بار که میخواست چیزی را توضیح بدهد،
بحث به جایی میرسید که انگار خودش مقصر است.
هر بار که ناراحت میشد،
به جای فهمیده شدن، زیر فشار بیشتری میرفت.
کمکم یاد گرفت سکوت کند،
کمتر حرف بزند،
کمتر واکنش نشان بدهد،
فقط برای اینکه اوضاع بدتر نشود.
اما بعضی سکوتها آرامش نمیآورند؛
فقط آدم را به درد عادت میدهند.
سعید مدتی فکر میکرد اگر بیشتر صبر کند،
اگر آرامتر باشد،
اگر کمتر حساسیت نشان دهد،
شاید همهچیز درست شود.
اما حقیقت این بود که بعضی آدمها از صبر تو،
برای ادامه دادنِ همان رفتاری استفاده میکنند که تو را شکسته است.
یک روز سعید فهمید مشکل فقط دعوا یا دلخوری نیست.
مشکل این است که آدم در رابطهای بماند که هر روز
کمی از عزتنفسش را میگیرد،
کمی از آرامشش را میبرد،
و کمی از خودش را خاموش میکند.
او تازه فهمید که همیشه ماندن نشانهی دوست داشتن نیست.
گاهی رفتن،
تنها راهِ نجات چیزیست که از آدم باقی مانده.
**آدم نباید آنقدر صبر کند که به رنج عادت کند.
بعضی رابطهها درست نمیشوند؛
فقط دیرتر آدم را خسته میکنند.**