میدانی زیاد اهل گفتن از خودم نیستم،
دنیای رویایی امرا در اختیار دیده ها میگذارم اما :
دنیای سخت و کُشننده ی واقعی ام جز من بیننده ای ندارد .
شاید قطعی اینترنت و فعالیت نکردم در آنلاین شاپِ کوچکم ، بعد از چهار سال استئفا از کارم و دوری دوماه ام از خانه و خانواده م ، رفتن از اهوازِ قشنگم به یک شهر دیگه
شاید ترس و دلهره و عذابی که میدانم در انتظار من است، شاید اتاقی که مدت ها بدون من خالی و سرد شده و خواب های پریشانم از شدت دلتنگی برای مادرم, پدرم و خواهری که مدام باهم در جنگ و جدالیم باعث شد اینبار از خودم بنویسم
انقدر همه چیز باهم قاطی شده که نه خوشحالیم زیاد است و نه غمگینی ام بیش از حد
آنقدر همه چیز سخت و سرد و تاریک شده که دفترم جایی برای سیاه شدنِ بیشتر ندارد
آنقدر خستگی از حد خارج شده که در اتاق درمان همراه مراجعه کننده ها گریه میکنم
پشت تلفن مدام گوشی را روی بیصدا میگذارم تا صدای گریه هایم را نشوند
یکی از دختر ها به من گفته بود که کمکش کردم
دستم را محکم گرفت و میخواست ببوسد
من مات و مبهوت ماندم که چطور میشود
خودت ذره ذره در نیستی حل بشوی و کسِ دیگری را از قعر دریاها بکشی بیرون ،
خشک کنی
لباس زیبا بپوشانی و رهایش کنی به راه زندگی ...
نمیدانم شاید در این لحظه از زندگی ام این تنها و تنهاوتنها ستون و نگهدارننده ام بود که اینهمه زمین خوردم و نیوفتادم!
چیزی تا پایان این روزها نمانده روزهایی که امتحانات ترم آخر امانم را بریده
چیزی تا رفتن نمانده
اما حتی رفتن به خانه خوشحالم نمیکند
گفته بودم که دارم از اهواز قشنگم میروم
اهواز زیبای من
و این بخش بزرگی از غم من خواهد بود
شهری که عشق ،ازادی ،زیبایی ،امید و تمام خاطرات زیبای دانشگاهم را به من هدیه داد
شهری که با قلبی خوشحال روزی به او باز خواهم گشت.
نویسنده بلاخره از خودشم نوشت
طولانی شد و عامیانه و به دور از قلبم رویاییم
اما واقعی و داغه داغ بعد از امتحان نوروساینس ،تو نماز خونه ی سرد..
