دراز میکشم و به سقف خیره میشم باید بلندشم به گلدون ها آب بدم باید بلندشم و به برگ هایی که چشم امید به من بستن رسیدگی کنم .
برای خودم میخونم (نمیدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون )
آهنگ قایق کاغذی از ابی لیلتز رو برای هزارمین بار پلی میکنم و به دنبال جوونیم تو دهه ۵۰میگردم و با ضرب دست همراهش تکرار میکنم که:«قایق کاغذی رو آب داره میره من نگاش میکنم و گریه م می میگیره .قایق کاغذی میره و میدونم که برای گریه کردن دیگه دیره...»
به زمستون در تهران ۱۳۳۶فکر میکنم به غم زیبا و همیشه خفته ی تهران .به ادبیات فکر میکنم ادبیات باشکوه انگستان و درکنارش ادبیات مغموم ایران .. اره من اون کسی ام که باید ادبیات بخونه و رازش رو تو سینه ش نگه داره و فراموش نکنم که چه اتفاقی افتاد برای قلب شاعرها.
اره من زنده م !برای اینکه نگهشون دارم.
به دهه ۵۰دیوانه کننده فکر میکنم ای کاش من کسی بود که جوانی ام در کوچه های تهران قدیم یا بهتره بگم طهران سپری میشد .به ترجمه های دستی ۱۳۷۳فکر میکنم و اون خودکاری بیکِ دوست داشتنی و بوی کاغذ های داغِ تازه پرینت شده.
به لیوان چایی که میشد در ولیعصر بارانی نوشید فکر میکنم درحالی که نسخه های جدید و چاپی فروغ را به دست دارم و به گوش دادن آهنگ های ویگن و کوروش از رادیو و قایمکردن عکس معشوق توی فلاپی های کم حجم و گل های خشک شده ی لایه دفترچه خاطراتی که پر از غم و اندوه زندگیست ....
ولی فقط فکر میکنم
و حالا باید بلندشم و به زندگی در ۱۴۰۵ادامه بدم...
قایق کاغذی دوباره پلی شد :«زندگیم کتاب مثنوی نبوده
من از روزی که دنیا رو شناخته بودم زندگیم یه تیکه کاغذ پاره بوده که ازش قایق کاغذی ساختم»
