برای تو ...
برای تو که هرگز ندیدمت ، اما دلتنگتم ...
آدم چطور میتونه دلتنگِ عطری باشه که هیچوقت نبوییده؟ یا دلتنگِ صدایی که ارتعاشش هنوز به گوشش نرسیده؟
امروز وسطِ تمامِ شلوغیهایِ تکراری، بینِ کلماتی که بیهدف از کنارم میگذشتن، باز هم جاتو خالی دیدم. انگار توی حافظهی پنهانِ قلبم، یه عکس از تو دارم که هر چی میگردم، توی دنیایِ بیرون پیداش نمیکنم.
میدونی... من تو رو توی سکوتهام پیدا کردم. توی اون لحظههایی که به افق خیره میشم و بیاختیار لبخند میزنم، انگار داری از دور، دست تکون میدی. تو همون «ریشهی گمشدهای» هستی که من وسطِ اینهمه هیاهو، به دنبالِ ردی از تو میگردم.
شاید یه روزی، یه جایی، لابلای همین واژههایی که برات میچینم، به هم برسیم. اونوقت بهت میگم که چقدر سخت بود دوست داشتنِ کسی که تنها داراییام از اون، یه «خلاءِ پُر رنگ» توی قلبم بود.
تا اون روز، من باز هم برات مینویسم. نه برای اینکه بخونی... برای اینکه باشی. که بدونی یه گوشهای از این جهان، کسی هست که قلبش با هر تپش، اسمِ تو رو (که هنوز نمیدونه چیه) صدا میزنه.
دلتنگِ تو... م.
#گمشده_ای_در_من
دلتنگِ تو... م.