زن بودن کار سختی است.
باور کنید، نه قصدش را دارم و نه دوست دارم که فضا و نوشتههایم را جنسیتی کنم، اما این چند خط، ناگفتههایی هستند که دیگر نمیتوانستم پشتِ سکوت پنهانشان کنم...
زن بودن یعنی همزمان باید پناه باشی، عاشق باشی، آراسته باشی و در اوج خستگیها، زنانگی و دلبری داشته باشی... و... و... و مادر باشی!
و در کنارش بیرون از خانه، باید یک زنِ مقتدر و مدیر باشی.
ولی راستش برای من در تمام این سالها، سختترین کار در زندگی شخصیام کنترلِ عواطف و احساساتم بوده؛ و بیرون از خانه، جنگیدن با نگاهها و تفکرات جنسی که روح آدم را خراش میدهند.
اما... انکار نمیکنم که مرد بودن هم به همان اندازه کار سختی است.
**شاید برای یک مرد هم سختترین کار، این باشد که همیشه باید «قوی» بماند، حتی وقتی در آستانهی فروپاشی است. اینکه همیشه باید تکیهگاه باشد و هیچگاه حق ندارد از خستگی یا ترسهایش حرف بزند. شاید برای آنها هم آزاردهنده است که مدام با ترازویِ «توانِ مالی» یا «قدرت» سنجیده شوند، نه با قلبشان.
یا شاید همانطور که گفتم، سختترین نبردشان، کنترل کردنِ نگاهی باشد که غریزه به آنها تحمیل میکند...**
بگذریم!
انگار فرقی نمیکند کدام طرفِ این بند ایستاده باشیم؛ و در نهایت سختترین کار روی زمین،
«انسان بودن» است.