
فریدریش با یک خداحافظی عاشقانه، پیشانی "لو سالومه" را بوسید؛ و به سرمایِ اتاقی بیماده تبعید شد.
اولین چیزی که حس کرد، «سکوتِ ممتد» بود؛ اما نه آن سکوتِ عمیقِ کوهستان، بلکه سوتِ بیپایانِ الکتریسیته در دیوارها.
او به دیواری نگاه کرد که پنجره نبود، اما تصویرِ دریا را با کیفیتی بیرحمانه نشان میداد. دست کشید؛ سرد بود. پنجره نبود، یک دروغِ درخشان بود.
میزِ وسطِ اتاق، از هیچ ساخته شده بود؛ فلز و شیشه. روی میز، مستطیلِ سیاهی افتاده بود که هر چند ثانیه یک بار، بیآنکه کسی لمسش کند، روشن میشد و نامی را صدا میزد. فریدریش عقب کشید. او مردِ «کتابهایِ قطور» بود، مردِ «جوهر رویِ انگشت»، اما اینجا هیچچیز بویِ ماده نمیداد.
او گرسنه بود. به آشپزخانه رفت. همهچیز سفید و یکدست بود، بدونِ دستگیره. گویی اشیاء با او قهر بودند. او نمیدانست چطور باید نان پخت، وقتی حتی آتش را در یک محفظهی القاییِ لمسی زندانی کردهاند.
فریدریش وسطِ سالن ایستاد. به آدمهایی فکر کرد که روزی برایشان از «ابرانسان» گفته بود. او انتظار داشت آنها را در حالِ پرواز یا در اوجِ خرد ببیند، اما از پشتِ دیوارِ نازک، صدایِ هقهقِ همسایه را شنید که به محراب یک الگوریتمِ سخنگو پناه برده بود: «الکسا، چرا تنهام؟»
او دفترچهی کهنهاش را از جیب درآورد. قلمش تراشیده نبود. به اطراف نگاه کرد؛ هیچ چاقویی برای تراشیدن نبود، همهچیز صیقلی بود. او فهمید که در این عصر، «تیزی» حذف شده است. رنجها هم مثلِ گوشهی میزها، گرد شدهاند تا کسی زخمی نشود، اما همه داشتند از یک «خونریزیِ داخلیِ نامرئی» میمردند.
او با تکه زغالی که از خاکستر شومینه پیدا کرده بود، روی دیوار سفید اتاق، فقط یک خط نوشت:
«شما برایِ لمس نکردن، زیادی به هم نزدیک شدهاید.»
✍️ Mantra