
سلام دوستان
ببخشید که بدقولی کردم و هنوز نتونستم پارت دوم خاطرات پشت صحنه رو براتون بنویسم.
متأسفانه چند روزیه که درگیر جراحی "هاپو" خانوم هستم و کلاً زندگی تعطیل.
تنها یار و همدم و دلخوشیِ این ۱۳ سالِ من...
از یه طرف میگم زندگی بدون این فرشتهها امکانپذیر نیست، از طرفی وقتی سنشون میره بالا یا مریض میشن، زندگی برای آدم سخت میشه.
سخت و نفسگیر؛ مثل همه اون دقیقههایی که پریروز پشت در اتاق عمل تجربه کردم.
از اون نگاه آخرش که با چشمش؛ تا آخرین لحظهای که ببرنش اون تو منو دنبال میکرد، تا اون زوزههایی که وقتی دوباره دادن بغلم میکشید.
به این فکر میکنم که چقدر بدون این معجزههای کوچولو، دنیا خالی از وفا میشد و زندگی بیمعنی.
چه خوبه که هستین تا عشق و وفاداری رو به انسانها یادآوری کنین 🐾 🤍
زود برمیگردم و ادامه خاطرات سینماییمو براتون مینویسم ✨