حتما تا اخر متن را بخوانید شاید برای شما هم جالب باشد
اصلا حوصله ی هیچکاری را نداشتم،شب بود و هوا خیلی خیلی سرد بود، منتظر بودم تا کسی بیاید و بگوید فردا مدرسه تعطیل است. مگر با این هوا ها مدرسه تعطیل می کردند، هیچجوره نمیشد مدرسه رو پیچوند.کلا دو روز مانده بود تا تعطیلی مدارس برای شب عید انگار ان دو روز به اندازه ی دو سال طول کشید،ان موقع 15 ساله بودم اوج دوران به حوصلگی،افسرده هم بودم دیگر نمیدانستم باید چه کاری انجام بدهم.
تمام شب را با خودم کلنجار رفتم نه برای اینکه چرا مدرسه تعطیل نمیشود کلا حوصله هیچ کاری را نداشتم و مدرسه را بهونه کرده بودم تقریبا یک ماه بود که فقط میرفتم مدرسه و می آمدم خانه، یک ماه بود که تا سرکوچه هم نرفته بود خلاصه بگویم حال و اوضاع خوبی نداشتم.
صبح آماده شدم و به سمت مدرسه حرکت کردم در راهکه میرفتم یکی از همسایه هایمان را دیدم که داشت به مسافرت میرفت با خودم گفتم چی میشه ما هم بریم مسافرت.
در مدرسه هم اوضاع خوبی نداشتم درسم ضعیف شده بود و کار های ساده را هم که معلم از ما میخواست نمیتوانستم انجام دهم.
ظهر در راه برگشت به خانه کلی با خودم فکر کردم که چگونه از این وضع در بیایم و کلا خودم هم دیگر خسته شده بودم با خودم میگفتم کاش میتوانستم یه چند روزی به مسافرت برم بالاخره شب عیده و همه هم در حال تفریح کردن رسیدم به خانه و در زدم خواهر کوچکم را دیدم که خوشحال است کاملا خوشحال از او پرسیدم چی شده گفت مگه نمیدونی میخوایم بریم مسافرت با شنیدن این جمله روحم تازه شد انگار نفسی دوباره گرفتم سریع وسایلم را اماده کردم و شب از ذوق مسافرت خوابم نبرد.
فردا صبح با اتوبوس حرکت کردیم و من خیلی خوشحال بودم انگار از ادم بی حوصله ی دیروز چیزی نمانده بود.
چون که شب مسافرت نخوابیده بودم در اتوبوس خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم اتوبوس خالی است من هم پیاده شدم اتوبوس برای استراحت در کنار جاده ای ایستاده بود هر چقدر به دنبال پدر و مادرم میگشتم آنها را پیدا نمیکردم انگار اصلا کسی آنجا نبود به داخل ان استراحتگاه رفتم و گفتم حتما به دنبالم می آیند و چیزی نگذشته بود که خوابم برد وقتی که بیدار شدم از هر کس میپرسیدم اتوبوس ما کجاست میگفت بیست دقیقه پیش حرکت کرده، مظطرب و نگران بودم تا اینکه مردی خوشتیپ از ماشینش پیاده شد و رو به من گفت پسر جان چی شده گم شدی گفتم نه اتوبوسم رفته میگن بیست دقیقه ای هست حرکت کرده هر چقدر هم زنگ میزنم بهشون جواب نمیدن مرد خوشتیپ و زنش هم که داخل ماشین بودند گفت بپر بالا اگر سریع حرکت کنیم حتما به اتوبوستون میرسیم. به نظر فکر معقولی بود من هم خیلی خوشحال شدم.
سوار شدم مرد و زن با هم پچ پچ میکردند من هم نمیفهمیدم چه می گویند وسط جاده بودیم که ناگهان فرمان را به سمت جاده خاکی چرخاند، تعجب کردم ازش پرسیدم آقا اتوبوس ما از این طرف رفته چرا پیچیدی توی این جاده خاکی ناگهان لحن مرد و زن با من عوض هر دو به من گفتند خفه شو و حرف نزن من هم زدم به داد و بیداد که مرا پیاده کنید کلی حرف دیگر، کم کم خانه ای از دور دیده می شد را دیدیم من هم که ترسیده بودم کلی داد و بیداد میکردم زن و مرد هر دو از ماشین پیاده شدند و من را هم پیاده کردند ان مرد سریع در خانه را باز کرد و مرا به زیر زمین خانه برد. زیر زمین خیلی سرد بود و عجیب تر از ان یک جنازه با سر و صورت خونی هم انجا بود کلی ترسیدم بعد از چند دقیقه مرد به پایین امد و گفت اگر بتونی انگشتر هاشو در بیاری میزارم که بری و کلی تهدید که نباید به کسی بگی وگرنه تو رو هم مثل همین می کشم،یه لحظه جا خورم از جنازه نمیترسیدم ولی مگر میشد خیلی برایم عجیب بود. سر و صورتش خونی بود و بوی بدی میداد که حال آدم را بهم میزد.
ان مرد از پله ها بالا رفت به من ده دقیقه فرصت داده بود اولش کمی ترسیدم ولی گفتم هر چی شد شد.
سریع دست به کار شدم دو انگشتر داشت اولی را در اورم ولی دومی را هر چقدر که زور میزدم در نمی آمد، کم کم صدای تق تق پاهای مرد و زن با هم می آمد و من هم خیلی ترسیده و بودم وحشت می کردم فکری به ذهنم خورد با این که چندشم میشد ولی مجبور بود انگشتر را با دندان از دست در بیاورم و....
ناگهان با صدای جیغ خواهر کوچکم از خواب پریدم همه ی اینها خواب بود و ما هم سوار اتوبوس در حال حرکت بودیم.
امیدوارم از خاطره ای که برایم اتفاق افتاده نهایت لذت رو برده باشین 🙏
اگر داستان رو خوندید لطف میکنین نظرتون رو هم برام بزاریم 🙏🙏