یکم بعدش دوباره با یه صدا بیدار شدم، ولی اینبار خیلیییی وحشتناک!!
چشمام رو باز کردم ولی، باورم نمیشد...
سمانه با چشمای از حدقه بیرون زده خیلی بی روح با یه چاقوی بی ریختتت بالای سرم ایستاده...
بی اختیار جیییغ زدم...
بچه ها یه دفعه از خواب پریدن و اونا هم چشمشون به سمانه خشک شد...
سمانه با صدایی که اصلا شبیه صدای خودش و هیچ آدمیزادی نبود گفت:تا جایی که یادمه جناب عالی بودی گفتی یکی رو تسخیر کنم...
یه چیزی مثل بمب تو ذهنم منفجر شد...
مادربزرگم همیشه میگفت وقتی یکی خوابه نباید احضار روح کرد چون ممکنه تسخیر شه...
و سمانه بهم نزدیک شد، آخرین چیزی که یادمه صدای جیغ بچه ها و یه سوزش شدید بود...
بیدار شدم، تو بیمارستان بودم و پر از باند پیچی، هم کوپه ای هام همشون نگران بودن...
از زبان هم کوپه ای:
سمانه مثل دیوونه ها بهت چاقو میزد میدانستیم که تسخیر بود
معلما رو صدا زدیم و معلم قرآن بهش کلی دعا خوند تا بی هوش شد... تو رو آوردیم اینجا سمانه هم هنوز بی حاله...
از زبان من:
همه ی اتفاقای بعدش رو شنیدم... اگر یکم دیر تر به شیراز رسیده بودیم صد درصد مرده بودم...
سمانه ازم عذر خواهی کرد و گفت اصلا نمی دونسته داره همچین کاری میکنه...
و من که الان 10 ساله اون اتفاق رو رد کردم، هنوز سمت این چیزا نرفتم...
پایان.......
امیدوارم دوست داشته باشید....