خیلی وقته هیچی ننوشتم، گاهی شعرهایی که دوست داشتم و فکرهای درهم برهمم رو تو اکانت ایگرگم پست میکردم و یه حس رها شدن کوچولویی بعدش به سراغم میومد، انگاری یه چیزی به دنیام اضافه کرده بودم. انقدر که کارهای مفیدی که تو طول روز انجام میدم کمه فکر کنم همونم برام خوب بود و چند دقیقه از حس مزخرف هیچی نبودن تو دنیایی که آدمها چند تا چند تا نقش ها رو گرفتند دور میشدم این حس مدت هاست با خودم اینور و اونور میبرم . طرد شدن . فکر کنم همین باشه وقتی نمیتونی کارهایی که بقیه به صورت نرمال انجام میدن رو انجام بدی .طرد. میشی ولی حتی ازت سوال نمیکنند فرصت انجام دادن اون کار رو بهت داده شده یا نه براشون مهم نیست تنها چیزی که بهش توجه میکنند احساسات و وجههی خودشونه چرا باید یه آدم بیکارِ ازدواج نکرده رو کنارشون نگه دارند دوستام رو میگم بعد از اینکه از کارم بیرون اومدم و به مجرد بودنم ادامه دادم و ازدواج هم که نکردم و بالطبع بچهای هم نداشتم دیگه حرفی هم نبود چطور ممکنه یک انسان با کسایی دوست بشه که تنهاییش رو چند برابر کنند مگه فلسفه دوستی این نبود که آدم تو این دنیای بی در و پیکر فکر کنه نه اصلا لازم فکر کنه؟ مشخصه خیلی آشفته و آسیب دیدهام امیدوارم هر کی این متن رو میخونه قضاوتم نکنه که چقدر ضعیفم، قبلا فکر میکردم توپ هم تکونم نمیده ولی هی زخم پشت زخم، سنگ که نبودم از یه جا بعد حس کردم هیچی برای من و احساساتم کار نمیکنه و سکوت کردم، مدت طولانی سکوت کردم ولی حالم خوب نشد حتی نذر کردم ولی نشد هنوز ناامید نشدم از بقیه چرا ولی از خودم نه هنوز زندهام و زندگی رو دوست دارم منهای آدمهاش.
