ویرگول
ورودثبت نام
هیچ
هیچمرد متاهلی هستم از تبار حرفها های ناگفته
هیچ
هیچ
خواندن ۱ دقیقه·۲ ساعت پیش

صصصصص

خواستم از گذشته بگویم

تنها حرفی که یادم

بود را الان میگویم

یادم می اید داخل پاساژی شاعری را دیدم

نزدیکش شدم پرسیدم

این آینه کارش چیست

گفت

اینه عمری ست که دارند به ما میخندند

چون همیشه ما را میبینند

سکوت زمانی مزه

میدهد

که دیگر همدیگرا

نبینیم

اول خط

زمانی شروع می شود

که خط پایان را با هر دو چشم

دیده باشی

تمام نشو دوست همیشگی تو قلم

مرسی که مرا خواندید

۲
۰
هیچ
هیچ
مرد متاهلی هستم از تبار حرفها های ناگفته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید