### فصل اول — شکاف
#### قسمت ۱
شهر مرزی **اِلان** شهری آرام بود.
نه خیلی بزرگ، نه خیلی مهم. فقط شهری کوچک نزدیک مرز سرزمینهای تاریک.
در یکی از خانههای چوبی آن شهر، پسری نه ساله به نام **رِن** زندگی میکرد.
رِن پسری معمولی بود؛ با موهای تیره، چشمانی کنجکاو و عادتی عجیب: او همیشه شبها به آسمان نگاه میکرد.
مادرش میگفت:
«باز داری ستارهها رو میشمری؟»
رِن میخندید.
«شاید یه روز یه ستاره بیفته.»
مادرش جواب میداد:
«امیدوارم اون روز من کنارت باشم.»
اما آن شب، هیچکدامشان نمیدانستند که چیزی خیلی بدتر از یک ستاره در حال سقوط است.
---
#### قسمت ۲
نیمههای شب، زمین لرزید.
بعد صدایی عجیب از آسمان آمد؛ صدایی شبیه شکستن شیشهای عظیم.
رِن از خواب پرید.
وقتی بیرون دوید، چیزی دید که هیچوقت فراموش نکرد.
آسمان ترک خورده بود.
نورهای قرمز و سیاه در آسمان میچرخیدند و از میان آنها موجوداتی تاریک به زمین میآمدند.
فریاد مردم شهر بلند شد.
حمله شروع شده بود.
---
#### قسمت ۳
موجودات تاریک مثل سایههایی زنده حرکت میکردند. سریع، بیرحم و بیصدا.
نگهبانان شهر سعی کردند مقاومت کنند، اما دشمن خیلی قویتر بود.
رِن در میان دود و آتش دنبال پدر و مادرش میدوید.
وقتی آنها را پیدا کرد، خیلی دیر شده بود.
موجودی بلند با خطوط نوری روی بدنش مقابلشان ایستاده بود.
پدر رِن شمشیرش را کشید.
اما نبرد حتی چند ثانیه هم طول نکشید.
---
#### قسمت ۴
رِن روی زمین افتاده بود و نفسش بند آمده بود.
موجود تاریک به او نزدیک شد.
چشمهایش عجیب بود؛ نه کاملاً سیاه، نه کاملاً انسانی.
برای لحظهای به رِن نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«این یکی… هنوز نه.»
و از آنجا رفت.
آن شب، شهر اِلان سقوط کرد.
و رِن همه چیزش را از دست داد.
---
#### قسمت ۵
بازماندهها به شهر بزرگتری منتقل شدند.
در میان آنها دختری بود به نام **میا**.
میا هم خانوادهاش را در همان حمله از دست داده بود.
اولین باری که رِن او را دید، هر دو در سکوت کنار دیوار پناهگاه نشسته بودند.
هیچکدام حرفی نزدند.
اما از همان روز، تنهاییشان کمی کمتر شد.
---
#### قسمت ۶
چند ماه بعد، رِن شروع به دیدن خوابهای عجیب کرد.
در خوابها مردی را میدید که در میدان جنگ ایستاده بود.
بدنش با خطوط نور پوشیده شده بود.
و پشت سرش آسمان میسوخت.
اسم آن مرد همیشه در خوابها تکرار میشد:
**آرکان.**
---
#### قسمت ۷
سالها گذشت.
رِن چهارده ساله شد و به آکادمی نظامی شهر پیوست.
او میخواست قوی شود.
نه برای قهرمان شدن.
فقط برای اینکه دیگر آن شب تکرار نشود.
میا هم در همان شهر ماند و در بخش درمانی آموزش دید.
آنها هنوز هم هر از گاهی همدیگر را میدیدند.
و هر دو میدانستند که گذشته هنوز تمام نشده است.
---
#### قسمت ۸
وقتی رِن شانزده ساله شد، اولین مأموریت واقعیاش فرا رسید.
گروه کوچکی از سربازان برای بررسی یک حمله جدید فرستاده شدند.
رِن هم در میانشان بود.
اما چیزی که آنجا منتظرشان بود، فقط یک هیولا نبود.
یکی از **حاملان اکو** بود.
---
#### قسمت ۹
نبرد کوتاه اما وحشیانه بود.
سربازان یکییکی شکست خوردند.
وقتی نوبت به رِن رسید، او فهمید که هیچ شانسی ندارد.
اما درست در لحظهای که مرگ نزدیک شد…
چیزی درون بدنش بیدار شد.
نور آبی از دستهایش بیرون زد.
زمین لرزید.
و برای اولین بار، **اکوی دهم** بیدار شد.
اما فقط برای چند ثانیه.
---
#### قسمت ۱۰
وقتی نبرد تمام شد، رِن روی زمین افتاده بود و به سختی نفس میکشید.
او نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.
اما کسانی دیگر فهمیده بودند.
در جایی دور، نه نفر دور یک میز جمع شده بودند.
یکی از آنها آرام گفت:
«پس بالاخره… دهمین حامل پیدا شد.»
و در همان لحظه، جنگی که چهارصد سال پیش شروع شده بود…
دوباره زنده شد.