
میخواهم تمام شکست ها و مشکلاتم را بندازم گردن مامان..میگن چرا تا این سن و سال ازدواج نکردی؟ میگم اگه من دوماد بشم مامان تنها میشه و تنهایی خوراک خوبیه واسه آلزایمر!
زانوی مامان تقی صدا کرد. وقتی که داشت از وسواس زیادی حیاط رو میشست. کیسه سیمان خشک شده رو کشید و پشت زانوش تقی صدا کرد و مامان داد کشید آخ بابا جگرم کباب شد. بعد میگن چرا دوماد نشدی؟
هرروز چند مرتبه زانوی مامان رو با ویکس چرب میکنم. آرومتر میشه و دعا میکنه. این کار به خودم هم حس خوبی میده چون بدون خجالت میتونم به مامان محبت کنم.
میگن چرا زندگیت شبیه شکست خورده هاس؟ نصف روز سرکاری و بقیه روز گوشهی حیاط توی یه اتاق که بیشتر شبیه انباریه خودت رو حبس میکنی تو کتابات؟ساعت گوشی رو چند مرتبه آلارم گذاشتم تا بتونم قرص های مامان رو سرفرصت بهش بدم.
افتاده ام روی سراشیبی زندگانی. یعنی حس و حالم یه طوریه که اگه بخوام واسه کسی درد و دل کنم ممکنه بزنم زیر گریه و ساعتها طرف رو بگیرم تو بغلم و نعره بزنم. ولی عوضش کسخل شدم. من سعی میکنم بخندم. همه بهم میگن خوشبحالت چقدر میخندی! چرا نباید بخندم وقتی نمیتونم به کسی توضیح بدم چرا الان اینجام؟ پله پله همه چی رو گذروندم، درس، ورزش و دانشگاه، تا شدم یه قهوه چی! صبح تا غروب تو صدای واق واق آدمها و شنیدن داستان های کسشعرشون خم و راست میشم واسه چص قرون پول! میگن در مورد آدمها مهربونتر باش، یکمی همدلی کن! ولی نمیتونم! تو هم اگه پنج سال جای من بودی میگفتی اکثر آدما احمقن. عاشق اینن کرکره گوشاشون رو بکشن پایین، کلید خاموشی مغز رو بزنن و دریچه گشاد دهن رو وا کنن. شاید باورت نشه چی میگن: ناکامی های جنسی، شکست های عشقی، تروماهای کودکی، حتی تجاوزهایی که بهشون شده..آدما فکر میکنن من تعمیرکارم. میان هرچی تو وجودشون ازار میدشون رو میریزن بیرون..بعد میگن مارو تعمیر کن! بهمون گوش بده تا بهت پول یک اسپرسو رو بدیم.
من دیگه یاد گرفتم به آدما گوش کنم بدون اینکه بشنوم. توی چشاشون زل میزنم، به زحمت عضلات تحلیل رفتهی صورتم رو تکون میدم تا طرح یک لبخند رو بچسبونم به چهرم. بعد میشنوم و میشنوم تا حرفاشون تموم میشه.
تو مسیر نفس عمیق میکشم و تند قدم برمیدارم. خودم رو پرت میکنم تو حموم زیر دوش آب خنک. وقتی دونه های درشت و یخ میخورن به پوست تنم، محکم داد و فریاد میکنم. اینقدر داد میزنم که کم کم بدنم به سردی دما عادت میکنه. مثل وقتی که اینقدر سکوت میکنم که حرف زدن آدمها واسم عادی میشه.
مامان میگه خوبی؟ میگم خوبم مامان!
بالاخره یروز جلو مامان میشینم و با کاسه آبگوشت ور میرم. اینقدر از محیط و زمان جدا افتادم که یهو صدای مامان رو میشنوم کم میگه: خوبی پسرجان؟ یهو نمیدونم چی میشه که میگم: خسته ام. خوب نیستم. چهرش میره تو هم! خطوط صورتش جمع میشن و موهای پنبه ای و سفیدش میریزه روی پیشونیش. میتونم اضطرابش رو ببینم. میگه خب برو بخواب پسرجان. استراحت کنی بهتر میشی.
میخوام بهش بگم نه از اون مدل خستگی ها ننه جان..خستگی داریم تا خستگی. بیخیال میشم. ساعت گوشی آلارم میزنه. ویکس رو برمیدارم پاش رو چرب میکنم و از تو کیسه نایلونی پر از قرصش چندتا درمیارم تا بخوره..
بعد میرم باشگاه..خودم رو خسته تر میکنم. خستگی خوراک میخواد و کار خوراکه خوبیه واسه آدمهای خستهای که اندوه رو رد دادن. ادمهایی مثل من و تو...آدمهای گیر افتاده تو این روزهای زندگی در ایران.