ویرگول
ورودثبت نام
کاکتوس
کاکتوسپریشان حال
کاکتوس
کاکتوس
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

گربه ها میرقصند...


شب است، روی زمین دراز کشیده ام، هوا بسیار سرد است، از در و دیوار سرما میاید. همین اول شب بود که مجبور شدیم روی کنتور ها را بپوشانیم که مبادا یخ بزنند.
دیگر خسته شده ام، افکاری درون ذهنم مدام تکرار میشوند و فرسوده ام میکنند.
مگر ما گناهی کرده بودیم که باید در این خراب شده بدنیا می آمدیم و رنج میکشیدیم؟
آیا کسی مارا میبیند؟ اگر میبیند آیا برایش اهمیت داریم یا رهایمان کرده؟
همینطور که مدام افکارم را زیر و رو میکردم صدایی شنیدم که از سقف میاید.
رشته افکارم پاره میشود.
یقین گربه ها هستند که زیر شیروانی میدوند.
خانه ما قدیمیست؛ نمیدانم شاید حتی یک قرن یا حتی بیشتر از عمرش میگذرد و امروز و فردا است که روی سر صاحبانش خراب شود. همین پارسال بود که از دولت آمدند و ثبتش کردند که مبادا خرابش کنیم و از نو بسازیمش گویی مشتی خاک و الوار از جان انسان ها مهم ترند. نمیدانم، احتمالاً همین طور باشد.
ناگهان تمام افکارم به شیروانی معطوف میشود.
گمان میکنم از زمانی که این خانه ساخته شده صدها یا شاید هزاران گربه زیرش بدنیا آمده اند و زندگی کرده اند.
یادم آمد در زمان طفولیت یکبار با عمویم برای مرمت سوراخ های شیروانی زیرش رفتیم تاریک بود و بوی نم میداد. من زیر شیروانی بودم و عمویم روی آن، هر جا نوری میدیدم با ضربه به عمویم خبر میدادم که از آن سو نور را کور کند که مبادا باران یا برف از آن روزن نور وارد شود و خانه را روی سرمان خراب کند.
آن زمان بود که فهمیدم شیروانی نه تنها محل زندگی گربه ها بلکه خفاش ها، یا کریم ها، کفتر چاهی ها و گنجشک ها هم بوده است.
الان که فکر میکنم در واقع یک اکوسیستم بالای سر ما زندگی میکند.
چطور میشود که این موجودات، زیرشیروانی با هم زندگی میکنند و هر سال و شاید هم بیشتر زیر آن بچه هایشان را پرورش میدهند و این اتفاق قریب به صد سال است تکرار میشود. هر گاه برف یا باران یا آفتاب سوزان یا کوران زمستان میشود همه آنها زیرش پناه میاورند و آسیبی به هم نمیرسانند.
چطور میشود موجودی که قوه عاقله ندارد و غریزه اش شکار است ترجیح میدهد شکار نکند و موجب رنج  نشود حداقل در همان زیر شیروانی.
حال اینکه انسان هم نوع خود را تحمل نمیکند و حاضر است تمام غم و رنج جهان را به او تحمیل کند. و زندگی را بر او زهر مار کند.

دلیلش را نمیفهمم و گمان هم نمیکنم بفهمم.
نمیدانم، شاید اگر من هم گربه بودم زندگی به غایت محترم تری را تجربه میکردم.
همینطور که به اینها فکر میکنم کم کم چشمانم گرم میشود پتو را دور خودم میپیچم.  دوساعت از نیمه شب گذشته و خواب وجودم را فرا گرفته در همین احوال دوباره همان صدا را از زیر شیروانی میشنوم
گویی گربه ها آن بالا میرقصند...

کاکتوس ۲۹ دیماه ۱۴۰۴




داستان کوتاهزندگیانسانگربه
۱۱
۱
کاکتوس
کاکتوس
پریشان حال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید