
آزادی، واژهایست که در دهانها زیباست اما در دل بسیاری، زخمی خونین بر جای نهادهست.
سالهاست کسانی به نام امنیت، بالهایش را بریدهاند و به نام مصلحت، صدایش را خفه کردهاند.
اما آزادی را نمیشود زندانی کرد؛ او از دیوارها میگذرد، از نگاهها میگریزد، و در دلهایی زنده میماند که هنوز میفهمند دردِ خاموشی یعنی مرگِ انسان بودن.
آزادی یعنی توان گفتنِ حقیقت،
حتی وقتی که میدانــی صدایت را خواهند برید.
یعنی شجاعتِ ایستادن در برابر دروغهای مقدس شده،
و ایمان به اینکه هیچ پرچمی، هیچ حکم و هیچ قدرتی مقدستر از انسان نیست.
آزادی بوی خون میدهد، بوی اشک، بوی خیابانهای پر از فریاد.
اما در همان گرد و غبار، امیدی زنده است؛
امیدی که به ما میگوید:
روزی، حتی دیوارها هم یاد میگیرند نفس بکشند.