سبا بابائیدرروزنه ی نور·۲ روز پیشمن، چهارشنبه، فکرهایم با فنجانهای چایچای دم کشیده. بیست دقیقه بیشتر است که آب جوش را ریختهام روی چای خشک آن هم از نوع ایرانیاش و نشستهام و فکر میکنم. فنجان را برمیدارم و…
سبا بابائی·۴ روز پیشآشفتگیطلوع ۱۴ بهمنباز هم کابوس...این خوابهای آشفته دارد مرا دیووانه میکند. هر چیز کوچکی میتواند بدل به اندوه بزرگی شود. هر روز صبح بیدار میشو…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۴ روز پیشرقص در مرزِ فرداشب است، به هنگامهی استراحت و رها شدن از روزمرگیها، اما پلکهایم مهمان آرامش نیستند. دلم شبیه یک طناب دار قدیمی است که زیر وزش باد، مدام د…
سبا بابائی·۵ روز پیشآزادیآزادی، واژهایست که در دهانها زیباست اما در دل بسیاری، زخمی خونین بر جای نهادهست.سالهاست کسانی به نام امنیت، بالهایش را بریدهاند و به…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۷ روز پیشیک چهارم روزطلوع امروز صبح تقریبا تمام شبها کابوس میبینم. همه چیز در سرم رژه میرود. صداها درهم و برهم میشود. خون میبینم. جسمهای سلاخی شده. وحشت،…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۹ روز پیشدل بیقرار، قرار از چه میجویی!آشوبمدر این اندیشه که چه کنم تا کمی دلم قرار گیرد. فکرم راه به جایی نمیبرد. اوضاع از آنچه به نظر میرسد هم بدتر است. تا کی این وضعیت ادامه…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۹ روز پیشجان سختیکاش نوری بتابد آدم گاهی از این همه جان سخت بودن خودش به ستوه میآید.چیزهایی مینویسم و پاک میکنم. مینویسم و پاک میکنم.در این کوران نامل…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۱۰ روز پیشآزادی، هوشنگ ابتهاجآزادیای شادی!آزادی!ای شادیِ آزادی!روزی که تو بازآیی،با این دل غمپروردمن با تو چه خواهم کرد!غمهامان سنگین است.دلهامان خونین است.از سر تا…