سبا بابائیدرروزنه ی نور·۳ روز پیشچه جوانانی...صدای بارش باران میآید. ساعت از نیمه شب گذشته است. خواب از من گریزان و چشمان من غرق باران... عکسها و فیلمها را میبینم. سیل اشک امان نمی…
سبا بابائی·۴ روز پیشدر حال ساختهمچنان در حال ساختن...به آینده فکر نمیکنم، به گذشته هم...فقط در حال بهبود بخشیدن به خودم در زمان اکنون هستم.شاید اگر در زمانی با ثبات بیشت…
سبا بابائی·۶ روز پیشچالش من، زن، زندگیگاهی زنی در من زندگی میکند، که دلش میخواهد، تمام روزش را در آشپزخانه باشد. آشپزی کند، ظرف بشوید، دسر درست کند، مزههای مختلف را در هم آمی…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۱۰ روز پیشآه...تا به حال عزادار عزیزی بودهایید؟ آدم میسوزد. در درونش آتشی برپاست. نه خاموش میشود. نه میشود کنترلش کرد. انگار آتش به خرمن هیزم افتاده.…
سبا بابائی·۱۱ روز پیشدلم میخواست...بوکمارک شمارهدوزیدراز میکشم و به سفیدی سقف خیره میشوم. سرماخورده و بیمار کل روز را به همین شکل گذراندهام. گفتوگوی هوشنگ مرادی کرمانی…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۱۳ روز پیشچه باید کرد؟گوشی را میزنم به شارژ و خودم را میچسبانم به دیوار تا بشود همزمان از گوشی استفاده کرد. خانه حسابی تمیز و مرتب است. اما امان از ذهن آشفته و…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۱۶ روز پیشامداد و نجاتبه هر جان کندنی بود نزدیکهای ساعت یازده خودم را از تخت جدا کردم. موهای ژوریده و گوریدهام را شانه زدم و با گیرهایی سنجاقشان کردم به بالای…
سبا بابائیدرروزنه ی نور·۱۶ روز پیشسر دردو باز هم سر درد...سرم سنگین است. تنم رنجور است. قلبم مالامال از درد است. کرخت و خسته. درمانده. دلتنگ. دلتنگ. دلتنگ...فکر میکنم چگونه اس…
سبا بابائی·۱۷ روز پیشحسرتاندوه ما بیپایان خواهد بود. روزهایمان همه در حسرت یک زندگی معمولی طی میشود. دانه دانه همهی چیزهای دلخواهمان حذف میشوند و هیچ کاری از دس…