
باز هم کابوس...
این خوابهای آشفته دارد مرا دیووانه میکند. هر چیز کوچکی میتواند بدل به اندوه بزرگی شود.
هر روز صبح بیدار میشوم طبق عادت به سمت پنجره میرم پرده را کنار میکشم و به طلوع نگاه میکنم. دست و رویم را میشویم. اگر روز زوج باشد آماده میشوم برای تمرین و اگر فرد باشد، اغلب کمی کتاب میخوانم و کارهای همیشگی را انجام میدهم.
تناقضی سنگین در وجودم است که مدتهاست با من است. من از زندگی متنفرم، همانقدر که دوستش میدارم. هر روز صبح بیدار میشوم ناله و نفرینی نثارش میکنم و بعد سعی میکنم بهترین روزم را بسازم. مدتهاست که اینگونهام... باید اعتراف کنم که تا این اواخر هم موفق بودم. حالا اما، سختتر و سختتر میشود.
شنیدن و دیدن احوالات آدمها...
باور کنید سخت نمیگیرم، بر ما سخت گرفتهاند، اینست که بسیار سخت میگذرد.
دیشب از گوشهی چشمم به اسکرول کردن خواهر کوچکم در اینستا نگاه میکردم. دلم خون شد از دیدن عکسها و فیلمها. آخر مگر میشود دید و بعد رفت دنبال زندگی عادی...
راستش تا اطلاع ثانوی در پی خوب کردن حالم نیستم. میپذیرم که این حال بد طبیعی است و باید با آن خو بگیرم.