سلام
بنا را بر این گذاشته بودم، تا طبق رسم این چند ماه پنجشنبه و جمعه چیزی ننویسم. اما دلم بیطاقت است. جایی جز اینجا هم ندارم که بتوانم حرف بزنم و دلی سبک کنم.
دیشب حوالی ۶ تا ۱۲ شب هر چه تلاش میکردم اینجا هم برایم باز نمیشد. خیال کردم اینجا را هم بستهاند. غم عالم ریخت توی دلم... تا اینکه بالأخره بعد از ۱۲ شب دسترسی پیدا کردم. حالا هم در بخش جديدترين پستها هیچ چیزی برایم نمایش داده نمیشود.
خب بالأخره دانشگاه ما هم مجبور شد امتحانات را به تعویق بیاندازد. حالا چطور باید به بقیه خبر بدهیم! چند نفری که شماره تماسی ازشان داشتم را زنگ زدم و اطلاع دادم. گفتم شما هم به کسانی که میشناسید بگویید. چند نفری بودند که اصلا با کسی اخت نشدند و شمارهای رد و بدل نکردند. احتمالا تا روزی که بروند دانشگاه بیاطلاع خواهند ماند.
تا فهمیدم امتحانات به قدر یک هفته با تأخیر برگزار میشود، با خانم سین تماس گرفتم که بیایند پیش ما، گفت مهمان خانه پدر هستند امشب را و از قبلتر هماهنگ شده. زنگ زدم خانم میم گفتم اگر هستید بیایید اینجا میخواهم دمپختک لوبیا بگذارم با ترشی بخوریم و کمی بنشينيم. خوشبختانه استقبال شد و قبول کردند که بیایند.
در این روزهای تاریکی و دوری و سردی، در این روزها که از همهی دنیا دورافتادهاییم. در این زندان که نامش وطن است، همین دورهمیهای ساده و کوچک شاید از رنجی که میبریم کمی بکاهد. اما همان چند ساعت بود. حالا حالم خیلی بدتر است. افکارم مغز مرا میخورند.
دلم گرفته برای تمام کسانی که عزیزی از دست دادهاند. هر بار که کسی را میبینی خبرهایی میشنوی بدتر از آنچه قبلا شنیده بودی و میدانستی. امروز باشگاه نرفتم. میرفتم هم فایدهای نداشت، جانی برای تمرین در خودم نمیابم.
دلم میخواهد از خانوادههای داغ دیده معذرتخواهی کنم و بگویم شرمندهام که کاری از دستم ساخته نیست. از غصهی این ناتوانی پیر خواهم شد.
زمانی فکر میکردم بدشانسترین زن دنیا هستم که نتوانستم مادر بشوم. اما اکنون خوشحالم که فرزندی ندارم. چه باید به او میگفتم! قرار بود چه آیندهای برایش ترسیم کنم! در جامعهای که مدام باید از همه چیز ترسید، در جامعهای که هیچ چیز آزاد نیست و برای کمترینها باید جنگید و کشته شد، چه داشتم برایش! از وضعیت بهداشت و درمان تا وضعیت آموزش و پرورش، تا امنیتی که نداریم. تا آزادی که اصلا نه درست و حسابی دیدهاییم و نه میدانیم که چیست! چقدر نفرت انگیزاند آنان که حرف از آزادی ما را به برهنگی تعبیر میکنند. آزادی همین اینترنت است که نداریمش. همین حق حرف زدن.
هیچگاه نتوانستم بفهمم این همه اجبار و زور از چه بابت است!!!!! چرا رفتن به بهشت اجباری است!!!!!
قدرت که به دست نااهلان بیفتد قطعا بهتر از این نخواهد شد.
مدرسه که میرفتیم ناظم خشن و ترسناکی داشتیم. حتی جورابهایمان را چک میکردند و همه باید یکدست بودیم و اگر کسی حتی جوراب رنگی داشت سخت تنبیه میشد. اتفاقا دیشب با بچهها یاد همین دست خاطرات بودیم. بچهها از نوار فیلمهای قدیمی میگفتند که اگر از دست کسی میگرفتند حکمش شلاق بود. تصور کنید برای دیدن فیلم بروسلی و مثلا شعله شلاقت میزدند. میگفتند در زمانی گروهکهایی تیغ بر بازوی پسران و بر مچ پای دختران میزدهاند، که چرا این بخشها را کامل پوشش ندادهاید. خنده و گریهام قاطی میشود وقتی یادم میآید همان گروهکها چطور با تبختر دختران و پسران را میگرفتند و میبردند و به زور عقدشان میکردند.
بگذریم اینها گفتن ندارد همهمان هم دیدهایم، هم میدانیم.
این روزها مدام یاد کتاب "کوری" و "بینایی" از "ساراماگو" میافتم. یاد "قلعه حیوانات" و "۱۹۸۴" از "جورج اورول" و باز دلم میگیرد.
در طبقهی اول هرم مازلو گیرمان انداختهاند. عموم جامعه درگیر نیازهای اولیهشان هستند و دیگر چه کسی به راس هرم به رشد و بالندگی میاندیشد!
کمی از کار ادیت پسانداز کرده بودم. در این فکر بودم که برای پرداخت شهریه دانشگاه به کارفرما پیام بدهم و بخواهم آن مبلغ را برایم واریز کند که اینترنت بسته شد. به هر حال فعلا کار کوچکم را هم از دست دادهام. بدون اینترنت خیلیها شغلشان را از دست دادهاند. چه کسی پاسخگوی این همه خسارت و زیان خواهد بود؟ مسخره است اما همهمان جوابش را میدانیم، هیچکس...