دستم را از رنگ میکشم بیرون و روی تخت ولو میشوم. هر چهل دقیقه یکبار اینکار را تکرار میکنم تا کمر دردم اذیت نکند و بگذارد به کارهایم برسم. در این حین که دراز کشیدهام کتاب آزردگان و خوارشدگان از داستایفسکی را میخوانم.
گاهی حواسم پرت میشود و پاراگراف را از نو میخوانم ولی اغلب حواسم هست. حواسم که پرت میشود به اتفاقات اخیر فکر میکنم. به مسافرتها و به مشکل پیش آمده.
در تلاشم تا آرامشم را حفظ کنم و بگذارم کمی زمان بگذرد. از این سختترها هم گذشته است. به خودم میگویم آرام باش و بلوا نکن چیزی نشده. میدانم نگرانیهایی داری ولی پیش از اتفاق حرص و جوشش را نخور. و به شوخی به خودم میگویم پوستت خراب میشود.
قبل از خواب یکی از کتابهای کودک و نوجوانم را برمیدارم.

با خواندن همان دو بخش اول ازش خوشم میآید. فکر میکنم بد نباشد بصورت صوتی در آسنی کار کنم. وای که چقدر کار و ایده برای آسنی در ذهنم دارم.
بعد از تمام شدن این بازسازی یک دنیا کار خواهم داشت. راستش ته دلم ذوق دارم که زودتر به آن زمان برسم و شروع کنم. تقریبا یکجورهایی میشود همان زندگی معمولی و روتین همیشگیام که عاشقش هستم. البته به انضمام درس خواندن :)))
من همیشه عاشق درس خواندن بودم، همیییششششهههه از اول ابتدایی تا پایان دبیرستان...
فقط برای کنکور بازیگوشی مجال نداد. هر چند تعداد متقاضیان در آن زمان زیاد بود و تعداد دانشجویی که میگرفتند اندک بود. مثل حالا نبود.
به هر حال خوشحالم که زمان میگذرد و من را به روزهایی که دوستشان دارم نزدیکتر میکنند.
فردا هم رنگ کاری دارم.

اتاق+پنجره و نور محبوب عصرگاهی
۹ مهر ۴۰۴
پست ۱۳۰