سعی میکنم ذهنم را متمرکز کنم و درس بخوانم. اما واقعیت امر این است که نمیتوانم. نیم ساعت و شاید بعضا یک ساعت پاراگراف یا صفحهایی را میخوانم اما در نهایت هیچ چیز در ذهنم جاگیر، پاگیر نمیشود.
دلخوشیهایمان یکی پس از دیگری دود میشوند و به ناکجا آباد میروند.
از پنجرهی رو به خیابان اصلی میبینم که دارد برف میبارد. ❄️
دلم قدری چای میخواهد و بسیاری از تو. تو که دور از منی. آنقدر حرف برای نگفتن دارم. آخر، نیازی به گفتن نیست، تو چشم خوان خوبی هستی. کافیست نگاهت در نگاهم گره بخورد تا همه چیز را بدانی و بفهمی. بدون رد و بدل کردن حتی یک کلمه...
در این سکوت و سرما به تو میاندیشم، به گرمایی که از وجود تو میگرفتم، به امیدی که تو در من روشنش کردی و مدام در آن میدمیدی تا پایدار بماند. تو که ناجی من شدی در این زمانهی قیل و قال پرست.
اگر تشویقها و حمایتهای تو را نداشتم هیچگاه به این نقطه که در آن هستم نمیرسیدم، که هیچ حتی فکر هم نمیکردم.
دلتنگی
امان از دلتنگی
امان از این همه غم که روی سرمان ریختهاند.
اما به تو قول میدهم که قوی بمانم.
که ادامه بدهم و جا نزنم.
دلتنگت هستم و دوستت دارم یار/ رفیق راه دورم.