
شباهنگام در خستگی و بیحالی گوشهی تختم ولو میشوم. از صبح مدام در این فکر بودم که به چالش نوشتنم ادامه بدهم یا آن را رها کنم!
دلم برای خودمان و جوانیمان خون است.
حتی نمیتوانیم کار فرهنگی و درست و درمانی را بصورت ممتد انجام دهیم. نمیگذارندمان...
دلی لبریز از حرف و خشم دارم. اما جانی برای گفتنش در خود نمیابم.
در خستگیام همه پیوندها گسسته انگار.
هیچ نمیخواهم.
پرسشی هم ندارم.
و نه دردی.
تکّه کاغذی شدهام که با بادی تاب میخورد.
نه به راهی میرود، نه پایداری میکند.
رفته میشود.
چنین هنگامی خالیم از ترس و نه اضطرابی با من.
سهراب سپهری