یک هفته فوق بد و افتضاح داشتم. بارها اومدم اینجا و بعد از چند خط نوشتن متن رو رها کردم و رفتم. حالا بد روحی این روزام فلجم کرده بود. امروز احساس میکنم کمی بهترم.
روزها کند و کشدار گذشتن. با بغض و کمی اشک. با غم و اندوه. واقعیت اینه اگر بخوام بگم چی شده بود هم نمیتونم شرح بدم. چون مجموعهای از دهها چیز کوچیک بودن که در من گیر کرده بودن. اتفاقاتی کوچولو و به ظاهر بیاهمیتی که به تنهایی سر سوزنی مهم به نظر نمیرسیدن.
امان از وقتی که دلتنگی روی سرت آوار میشه. دیگه هر چیزی میتونه به دل نازکت ضربه بزنه.
نمیدونم حالا که این متن رو مینویسم از اون بحران چند روزه عبور کردم یا نه(چون اغلب صبحها بهترم و هر چی از روز میگذره حالم بدتر میشه) اما راستش رو بخواید حتی فرصت تو اون حال موندن رو هم ندارم.
انقدر این هفته کش اومد و من هیچ کاری نکردم همه کارهام ریخته رو زمین... اون چند امتحان آخر هم که از رگ گردن بهم نزدیکتره...
گفتم امتحان یه چیزی بگم ازش
من اصلا مشکلی ندارم که استادی بیاد بگه کل کتاب رو امتحان میگیرم یا بگه نمونه سوال نداریم برید خودتون بخونید. واقعا از نظر مشکلی نداره. ولی استادی که بارها میگه بهتون میگم و در نهایت نمیگه خیلی لجدراره... انسان باشید و سر حرفتون بمونید. این بدقولی شما رو میرسونه. اینکه نباید رو حرفتون حسابی باز کرد و قابل اعتماد نیستید. بخاطر خودتون میگم وگرنه ما که در نهایت پاس میکنیم میریم. :))
خب، امروز و فردا رو یکم باید رو دور تند باشم به عوض این چند روز که همه چی کند پیش رفت و مدام درجا زدم.
یه چیزایی تو دلم داره سر باز میکنه بهتره برم تا نریخته بیرون...
این روزا هم میگذره مثل همهی روزای خوب و بد دیگه...