
گفتند کسی در محلات این عکس را ثبت کرده است.

اینها را هم خودم از روی صفحهی تلویزیون که برنامهای بود در باب زندگی گرفتهام.
روزم را با باشگاه شروع کردم. بدنم از تمرین خورد و خمیر شده. نمیتوانم درست بنشینم و بلند شوم. این درد از آن دردهای خوب است.
با همه رنجها و غمهایی که دارم، این روزها را با برنامهتر میگذرانم. شاید این هم تقلاییست برای فرار از این رنج عظیم. برای ایستادن و سرپا ماندن.
روزها اغلب کتاب میخوانم، شمارهدوزی میکنم، با دوستانم گپ کوتاهی میزنم و فکر میکنم. بسیار فکر میکنم. به همه چیز فکر میکنم. چیزهای خوب، چیزهای بد، غمها و شادیها، آینده و گذشته، به روزها و شبهای دی ماه، به حالا...
به خودم میآیم چند دقیقهای از نوشتن آخرین کلمه گذشته و من محو کوههای روبرو که از پنجره معلوم هستند شدهام. تصاویر چون نواری از جلوی چشمم رژه میروند. کیسههای مشکی، کسی که به دنبال عزیزش میگردد، مادری که بر مزار جوانش کِل میکشد، کیک تولد و ....
مگر میشود این همه داغ را دید و همان آدم سابق بود!
فکرهایم که به این سمت میروند، مانند کوه سنگین میشوم، تو گویی کوهی راه نفسم را بسته. سرم تیر میکشد و کمکم درد چشمانم شروع میشود.
میروم کتابم را ورق بزنم، در قصهاش غرق شوم تا این رنج خفهام نکرده...