ویرگول
ورودثبت نام
سبا بابائی
سبا بابائیچگونه می‌توانم زندگی‌ام را برای شما شرح دهم! بسیار می‌خوانم، زیاد فکر می‌کنم، موزیک می‌شنوم، سخت تمرین می‌کنم و گل‌ها را بسیار دوست دارم.
سبا بابائی
سبا بابائی
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

رهبر عزیز یا !!!

به دستور مقام امنیتی دیدگاه‌های زومیت تا اطلاع ثانویه غیرفعال شد.

نمی‌دونم کی بخش نظرات رو بستن. در حقیقت نمی‌دونستم که اصلا اینجا هست. تا دیدمش، هنوز پست رو کامل نخونده رفتم که ببینم چه خبره و با این پیام روبرو شدم.

مدام به یاد کتاب "رهبر عزیز" میفتم.

وقتی سربازان سوت زدند و فریاد کشیدند تا مردم پراکنده شوند، مردم واکنشی نشان ندادند و شروع کردند به زیر لب حرف زدن میان خودشان. وقتی پچ‌پچ‌ها زیاد شد، متوجه شدم مردم چه می‌گفتند. کسانی که زندانی را می‌شناختند هویتش را شناسایی کردند و شوکی که بعد از شنیدن داستان به من دست داد وصف‌ناپذیر است.موهایم سیخ شد و از سر تا پایم تیر کشید.

زندانی

هر جایی که مردم را گرد آورده‌اند

به دنبالش شلیک گلوله است.

امروز، در میان نگاه‌های جمعیت

مرد دیگری محکوم می‌شود.

"ما نباید با او احساس همدردی کنیم!

حتی وقتی مرده است، باید دوباره بکشیمش"

شعار قطع می‌شود: بنگ! بنگ!

و ادامه‌ی پیغام قرائت خواهد شد.

چرا امروز

مردم ساکت‌اند؟

جرم زندانی: سرقت یک کیسه برنج.

حکمش: نود گلوله به قلب.

شغلش: کشاورز.

گلوله‌ها بدن مردی را به خاطر سرقت برنج سوراخ کردند که کشاورزی بود در آستانه‌ی مردن از گرسنگی، حتی کسی که روی زمین کار می‌کرد غذای کافی برای خوردن نداشت.

من اینجا فقط برای دل خودم می‌نویسم. البته از زمانی که به واسطه‌ی خانم "سین" با اینجا آشنا شدم. نمی‌دونم چند سال شده. شاید ۲ شاید هم ۳...

اگه به پست‌های قبلی نگاهی گذرا بندازید، می‌بیند که تا چه حد در لاک خودم بودم. می‌بینید نوشته‌های ساده‌ایی داشتم از زندگی معمولی خودم... ادعایی در هیچ زمینه‌ای نداشتم و ندارم. تمام مدت فقط در حال ساختن ورژن بهتری از خودم بودم. قدم‌هام کوچیک و پیشرفتم مورچه‌ایی بوده. اما برای خودم دلگرم کننده بودن.

نمی‌دونم چرا اصلا دارم اینارو میگم. شاید چون این یک هفته کامنت‌ها رو جواب ندادم. راستش جز یکی دو مورد حتی نخوندمشون. انگار باتری اجتماعی بودنم تموم شده. منو ببخشید و به حساب بی‌احترامی نذارید.

روزی که خانم سین اینجارو بهم معرفی کرد و مشوق من شد برای نوشتن. منی که اصلا اعتماد به نفس اینکارو نداشتم. با ترس و لرز نوشتم و گفتم خونه آخرش فقط خودش میخونه دیگه... ولی وقتی شروع به نوشتن کردم، کلی آدم بودن که اینجا می‌خوندن و لایک می‌کردن و برام کامنت می‌دادن. راستش دلگرم کننده بود و من هم تمام پیام‌هارو جواب می‌دادم. بعضی انقدر محبت داشتن و تمام‌ پیام‌ها رو کمتر از یک ساعت بعد از انتشار لایک می‌کردن که حتی به لایک کردنشون هم عادت کرده بودم، یعنی اگر لایک نمی‌کردن نگران می‌شدم که چرا نیستن.

حالا این چند روز به لایک‌ها نگاه می‌کنم و منتظرم ردی از بعضی‌هاشون ببینم. نکنه اونا هم........

در هر حال ممنونم که می‌خونید فارغ از هر چیز و به قول استادمون فقط سعی کنید زنده بمونید همین...

به امید روزی که آفتاب حقیقت چشم و دل همه‌مون رو روشن کنه...

آخرین پست این هفته‌‌‌‌...

اعتماد نفس
۳۵
۴
سبا بابائی
سبا بابائی
چگونه می‌توانم زندگی‌ام را برای شما شرح دهم! بسیار می‌خوانم، زیاد فکر می‌کنم، موزیک می‌شنوم، سخت تمرین می‌کنم و گل‌ها را بسیار دوست دارم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید