
خانه کمکم سر و شکل گرفته. تقریبا همه جا را چیدهام و کارهای اندکی باقی مانده.
مراسم عقدکنان به خیر و خوشی گذشت و به خاطرات پیوست.
غمها کمکم رنگ باختهاند و جای خود را به آرامش میدهند.
میدانم که همه اینها نسبی است و ممکن از فردا یا حتی ساعاتی دیگر همه چیز دگرگون شود. اما از این فرصت و حال و خوب استقبال میکنم. از آن لذت میبرم و به بعد فکر نمیکنم.
دیگر کمکم باید به روتین اصلی برگردم. فرصت برای کارهای متفرقه دارد به پایان میرسد. دیگر باید مشغول درس و مشق شوم.
چقدر دلم برای درس خواندن تنگ شده بود.
باید این حس و حال خوب را در قلک قلب و ذهنم پسانداز کنم تا در روزهای آشفتگی بتوانم خرجشان کنم و ادامه دهم.
زندگی همین است دیگر. راست گفتهاند که بالا دارد، پایین دارد. سخت و آسان میشود.
به هر حال این منم زنی در اواسط پائیز که دلش میخواهد دنیا را که نه، اما سرزمین آرزوهای خودش را فتح کند. بخندد و برقصد و به دیگران و قضاوتهایشان توجهی نکند. این زندگی مال من است هر طور که بخواهم آن را زیست خواهم کرد.
۱۲ آبان ۴۰۴
پست ۱۵۳