بعد از یک هفته دوندگی و برو و بیا دیشب دو بامداد آمدم خانه و افتادم روی تختم... حالا ساعت نزدیک به دو بعدازظهر است و من با اینکه از هشت صبح بیدارم، اما هنوز در رختخواب هستم. تمام بدنم درد میکند. گوشهایم صوت میکشد. کفت دستم و کف پاهایم ذوق ذوق میکند. چشمانم سنگین است و در سرم همهمهایی برپاست.
پاراگراف اول را قبل از ساعت دو بعدازظهر نوشتم. اما نوشتنم نیامد و همانجا رهایش کردم.
حالا ساعت نزدیک به یازده شب است.
نشستهام و به ماهگرفتگی نگاه میکنم.

پدیدههای طبیعی همیشه مرا مجذوب خود میکنند. حتی اگر کمی ترسناک به نظر برسند. مانند رعدوبرق و طوفان 🙄
دیدن این پدیده هم بسیاااار برام شگفتانگیز و جذاب است.
خانه در همان وضعیت بنایی ده روز پیش است و هیچ کاری پیش نرفته است. اشکالی هم ندارد، ولی امیدوارم سرعت در انجام کارها بیشتر بشود.
بلهبرون خواهر کوچکمان بود و عروسی دوستمان، جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. خوشحالم که در چهل سالگی میتوانم مانند دختران بیست ساله در رقص بپرم و خسته نشوم. رقص امروزیها هم جالب است. دیگر از آن قر دادنها و عشوهها خبری نیست. دیجی میآوردند و جوری همه عین فنر میپرند که انگار پارتی خیابانی است. این هم برای خودش نوعی است.
چند روز آخر هفته قبل و دیشب آنقدر رقصیدم که خیلی وقت بود انقدر نرقصیده بودم. خوشحالم که همه چیز بدون حاشیه گذشت. امیدوارم همه خوشبخت و سعادتمند زندگی کنند.
تا باشد از اینجور خستگیها باشد.
کمی ناراحتم چون برای مدت سه هفته نمیتوانم باشگاه بروم. اما خوشحالم چون عازم دو سفر هستم. باید دقت کنم که حتما رژیمم را نگهدارم و فعالیت روزانه هم داشته باشم. وگرنه قطعا چند کیلویی عقبگرد خواهم داشت و من اصلا این را نمیخواهم.
اوضاع مالی کمی قمر در عقرب است. باید روی مخارج بیشتر دقت کنم تا این چند ماه را سپری کنیم. بعدش هم یکطوری میشود دیگر...
ماه گرفتگی دارد باز میشود. چقدر زیباست. دلم میخواست در جایی دور از شهر این پدیده را میدیدم تا احتمال دیدن راه شیری هم میسر میشد. ولی خب نشد. یکی از آرزوهایم دیدن شفق قطبی است.
راستش کمی هم استرس دارم. برای شروع کلاسها...
فکر میکنم اینجا هنوز اعلام نکردهام که بعد از بیست سال میخواهم ادامه تحصیل بدهم. در یک از پستهای همینجا گفته بودم که تغییراتی در راه است. اما چون هنوز انجامش ندادهایم بودم نمیخواستم که حرف پیشکی زده باشم. بله امسال مهر ترم اول تربیتبدنی شاخهی پرورش اندام را شروع میکنم. امیدوارم از عهده انجامش بربیایم. این اتفاقی بزرگ در زندگی من خواهد بود.
دوست دارم زودتر این دو سفر بگذرد. کارهای بنایی خانه تمام شود. کلاسها شروع بشود و ریتم زندگی نظم و هماهنگی خود را بازیابد.
میدانم که این وضعیت هم بد نیست و تنوعی میشود در سیل یکنواختیهای زندگی... اما بصورت کلی و از آنجایی که زندگیام جوری است که کمتر پیش میآید یک ریتم یکنواخت و دلخواه خودم زمان زیادی پابرجا بماند، میخواهم که به این ثبات نسبی خودم را نزدیک کنم.
به هر حال اغلب زندگی را دوست داشتهام و دوست دارم. دوستانی دارم به مانند بهشت... عزیزانی که دوستم بدارند و دوستشان بدارم. همهی اینها مجموع یک زندگی خوب است برایم...
کم و کاستیها هم بیخیال، بالأخره میگذرد.
۱۶ شهریور ۴۰۴
ماه گرفتگی
پست ۱۱۲